تبليغاتX
رفاقت با شهدا

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388ساعت 2:9  توسط علی جعفری   | 

گلچین مداحی محرم 85 از حاج احمد واعظی تقدیم به کاربران عزیز

دانلود بالینک مستقیم

 

حاج احمد واعظی

دوباره اومد محرم

حبیب من طبیب من

ای مادر صبر و شکیبایی

قبله دلها کرببلا

ماه از افق دمیده

شده ذکر رسول الله (ص)

صدای غم فریاد بکا

ساربان آرام

با چشم خون گرفته

روضه امام حسین (ع)

ابی عبدالله خسته و زارم

یا زهرا مادر من

ببین ای گل خار غمی دارم

مهر تو در قلب من

روشن شده دو چشم بارانی من

گل زهرا گل زهرا

یا رقیه یا رقیه

من و یه حرفه با چشات

تاج سر یه دلبره

آن شب به شهر کوفه ز نامردی نشان نبود

بر روی دارو العماره

تو مگر بلبل ناکام کدامین چمنی

حسین یار من

آه ای عموی خوبم

ای زینت دوش نبی

روضه حضرت قاسم

تمام عالم میدونن

ای نور چشم فاطمه جان

ای که گرفتی به دوش بار غم

جسمم همه پر از خون

ای گل پر پر من

روضه حضرت علی اکبر

در آسمان چشمات پر میزنم شب و روز

ای سید مظلومان

عشق تو مولا در آب و خون

محلن محلا برادر

قبله کعبه کرببلا

ابوالفضل قبله وفا

روضه امام حسین (ع)

یا ابوالفضل از داغ تو

سالار ابوالفضل علمدار ابوالفضل

زینب پی تو آید صبری نما

پاشو عباس پهلونم نکن گریه

منبع

+ نوشته شده در  جمعه بیستم آذر 1388ساعت 17:33  توسط علی جعفری   | 
چهارشنبه, 11 دی 1387 ساعت 13:40, بازدید: 5483

Imageگلچین سینه زنی تصویری محرم 86 از محمود کریمی، سید مهدی میرداماد و مهدی سلحشور

 در ادامه مطلب

 

محمود كريمي

او بود یار من (کریمی)

مشک عمو دیگه بی آبه (کریمی)

به جون تو که میخوام دنیا نباشه (کریمی)

باز دلای عاشقای حسینی بی تابه (کریمی)

یل رشیدم علی اکبرم (کریمی)

میونه دشته شیر سپاه (کریمی)

اگه آسمونا بشه یه آسمون (کریمی)

بین خیمه یکی روضه میخونه غریبونه (کریمی)

بی تابه بی تابه تو گهواره یکی بی خوابه (کریمی)

 بقیه در ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیستم آذر 1388ساعت 17:30  توسط علی جعفری   | 

مجموعه روضه و سینه زنی محرم 87 از حاج مهدی سلحشور

دانلود در ادامه مطلب

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیستم آذر 1388ساعت 17:20  توسط علی جعفری   | 

مجموعه 23 سخنرانی از استاد معمار منتظرین با موضوع آرامش در قرآن

دانلود در ادامه مطلب

 

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیستم آذر 1388ساعت 17:14  توسط علی جعفری   | 
گفت و گو با مادر شهيد محمد رضا شفيعي مختصري از خودتان بگوييد؟ اهل كجا هستيد؟ چند فرزند داريد و زندگي را چگونه شروع كرديد؟ بنام خدا، من مادر شهيد محمدرضا شفيعي هستم، اهل قم و محله پامنار هستيم، از ابتداي زندگي با فقر و تنگدستي شروع كردم، شوهرم چرخ تافي داشت و در فصلهاي تابستان بستني فروش و در زمستانها لبو و شلغم فروش بود. چون صداي خوبي داشت به او حسين بلندگو هم مي گفتند. اول زندگي چند تيكه طلا داشتم فروختم و 100 متر زمين خريديم، شروع كرديم با شوهرم به ساختن. من خشت مي گذاشتم او گل مي ماليد، خانه را نيمه كاره سرپا كرديم و رفتيم مشغول زندگي شديم. براي تابستان مشكلي نداشتيم، ولي زمستان به مشكل بر مي خورديم، خرجي شوهرم فقط خانه را كفايت مي كرد. شروع كردم به قالي بافتن يك قالي بافتم، خانه را كاه گل كرديم. يكي بافتم، برق كشيديم، يكي ديگر را بافتم و لوله كشي آب كرديم، بالاخره با هزار مشقت يك خشت و گل روي هم گذاشتيم تا اينكه خدا محمدرضا را به ما داد و به بركت قدمش وضع زندگي ما كمي بهتر شد و منزلمان را توانستيم در همان محل عوض كرده و تبديل به احسن كنيم. محمدرضا چه سالي به دنيا آمد و در ميان فرزندانتان چه ويژگي داشت؟ محمدرضا در سال 1346 به دنيا آمد و با آمدنش رزق و روزي پدرش خيلي رونق گرفت. بچه زرنگ، كنجكاو و با استعدادي بود. به همه چيز خودش را وارد مي كرد و مي خواست همه چيز را ياد بگيرد. او مهربان و غمخوار بود. هميشه كمك من بود و نمي گذاشت يك لحظه من دست تنها بمانم. هميشه دوست داشت به همه كمك كند. ساله بود كه پدرش از دنيا رفت. من وقتي گريه مي كردم به من مي گفت گريه نكن من هم گريه ام مي گيرد. براي مرد هم خوب نيست گريه كند. بابا رفت من كه هستم. از دوران كودكي او چه صحنه هايي را در ذهن داريد؟ در دوران كودكي شيطنت هاي كودكانه اش همه را با خود مشغول مي كرد، در آن منزل قديمي كه بوديم ايوان كوچكي داشتيم كه پله هاي آن به آب انبار منتهي مي شد، محمدرضا مي خواست سيم برق را داخل پريز كند كه برق او را گرفت و با شدت هر چه تمامتر از بالاي پله هاي ايوان به پايين پله هاي آب انبار پرت شد. من تنها بودم و پايم هم شكسته بود و در اتاق زمين گير شده بودم. به هيچ وجه نمي توانستم از جايم بلند شوم. شروع كردم به يا زهراء و يا حسين گفتن. همسايه ها را صدا مي زدم كه تصادفاً خواهرم وارد خانه شد. با گريه و التماس از او خواستم محمدرضا را از پله هاي آب انبار بالا بياورد، وقتي بچه را آوردند چهره اش سياه و كبود شده بود و به هيچ وجه حركت و تنفس نداشت. او را بردند به سمت بيمارستان، يك بقال در محله داشتيم كه خدا او را بيامرزد به نام سيد عباس، در بين راه خواهرم را با بچه روي دست ديده بود بعد از........ ادامه دارد ...
+ نوشته شده در  سه شنبه دهم آذر 1388ساعت 22:45  توسط علی جعفری   | 
این لوح فشرده حاوی تصاویر مقام معظم رهبری پیش از انقلاب تا کنون با دسته بندی موضوعی می باشد

این مجموعه شامل 8288  تصویر می باشد و امکان کپی و استفاده از تصاویر وجود دارد

(موضوعات: بازدید، پیش از رهبری، دیدار، سفرها، سیمای رهبری، مراسم، نماز)

دانلود فایل ها : (حجم 1.1 گیگابایت)

قسمت 1 - 200 مگابایت

قسمت 2 - 200 مگابایت

قسمت 3 - 200 مگابایت

قسمت 4 - 200 مگابایت

قسمت 5 - 200 مگابایت

قسمت 6 - 18 مگابایت

 

پسورد: www.yasinmedia.com

راهنمای استفاده:

- بعد از دانلود کامل ،6 قسمت را در یک فولدر قرار داده و قسمت اول را اجرا و برنامه را  از حالت فشرده خارج کنید. (رمز فایل :  www.yasinmedia.com  )

- جهت اجرای برنامه در کامپیوتر نرم افزار [Virtual CloneDrive- با حجم 1 مگابایت] را نصب کنید

- بعد از نصب این برنامه یک درایو مجازی در ویندوز شما ساخته خواهد شد به نام Virtual CloneDrive (که از قسمت My Computer ویندوز قابل دسترسی میباشد) 
- حالا بر روی این درایو مجازی ساخته شده کلیک راست کرده و از قسمت Virtual CloneDrive / Mount فایلی را که از حال فشرده خارج کرده اید را باز کنید 
- جهت رایت برنامه بر روی سی دی میتوانید از برنامه  Power Iso یا برنامه های مشابه استفاده نمایید 

منبع

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم آذر 1388ساعت 22:30  توسط علی جعفری   | 
پيكر يكي از شهدا به ‌نام احمدزاده را كه براساس شواهد دوستانش پيدا كرده بوديم و هيچ پلاكي و مدركي نداشت تحويل خانواده‌اش داديم. مادر او با ديدن چند تكه استخوان، مات و مبهوت فقط مي‌گفت: اين بچه‌ من نيست حق هم داشت او درهمان لحظات تكه ‌پاره‌هاي لباس شهيد را مي‌جست كه ناگهان چيزي توجه‌اش را جلب كرد. دستانش را ميان استخوان‌ها برد و خودكار رنگ و رو رفته‌اي را درآورد. با گوشه چادر، بدنه خودكار را پاك كرد. سريع مغزي خودكار را درآورد و تكه كاغذي را كه داخل بدنه آن لوله شده بود خارج ساخت. اشك در چشمانش حلقه زد. همه متعجب شده بودند كه چه شده، ديديم برروي كاغذ لوله شده نام احمدزاده نوشته، مادر آن را بوسيد و گفت: اين دست‌خط پسر من است. اين پيكر پسرمه، خودشه.
دفتر اسناد و خاطرات مركز فرهنگي دفاع مقدس خرمشهر.
در فكه كنار يكي از ارتفاعات تعدادي شهيد پيدا شدند كه يكي از آنها حالت جالبي داشت. او در حالي روي زمين افتاده بود كه دو دبه پلاستيكي 20 ليتري آب در دستان استخواني‌اش بود. يكي از دبه‌ها تركش خورده و سوراخ شده بود ولي دبه‌ ديگر، سالم و پر از آب بود. در دبه را كه باز كرديم، با وجود اين‌كه حدود 12 سال از شهادت اين بسيجي سقا مي‌گذشت، آب آن دبه بسيار گوارا و خنك بود.
 
+ نوشته شده در  سه شنبه دهم آذر 1388ساعت 20:28  توسط علی جعفری   | 
«بسم الله الرحمن الرحیم و بسم رب الشهداء والصالحین. ربنا لا تَحملنا ما لا طاقه لنا به و اعفُ عنا واغفرا لنا و ارحمنا. انتَ مولانا فانصُرنا علی القوم الکافرین».

پدر و مادر و خواهران و برادرم؛ سلام عرض می کنم.

انشاالله که در سایه پروردگار عالمیان با سلامتی و موفقیت هر چه بیشتر در پیشبرد اهداف مقدسه اسلام بکوشید و هر روز بیشتر از دیروزتان خدا گونه تر شوید و بدانید که عنایت خداوند همیشه با شما و دیگر مسلمانان هست.

پدر عزیز، مادر عزیز و مهربانم، نگران ما نباشید که بحمد الله من و سایر و برادرانم سالم هستیم و دعا گوی شما و تمامی مومنین .

اصلاً برای چه نگران باشیم؟ چرا که به رحمت خدا دل بسته ایم  و تنها ناراحتی مان این است که مبادا خداگناهان گذشته ما را نیامرزد و یا توفیق بندگی او راپیدا نکنیم. ولی باز امید به رحمت او داریم.

 راستی گاهی با خود فکر می کنم که اگر انقلاب نمی شد اگر دوستانمان شهید نمی شدند، اگر دشمنان گلوی ما را نمی فشردند، اگر محاصره های اقتصادی نبود، اگر مسئله درگیری ها در تهران و سایر جاها نبود،  اگر سختی نبود و اگر جنگ نبود و خلاصه اگر های دیگر.... نبود.سرنوشت ما چه می شد؟

هیچ شاید هر کدام از ما بندگان خدا به فکر درآوردن لقمه نانی بی سر وصدا و یا شغل پردرآمدی و چرخانیدن خودمان بودیم و خلاصه دنبال این بودیم که پنجاه شصت سال عمرخود را طوری بگذرانیم که وقتی می میریم حتی همسایه هم خبر نشود و خلاصه مثل کبک سرمان را در برف فرو می بردیم و جایی را جز سوراخی که در آن صرف کرده بودیم نمی دیدیم و منتظر می شدم تا کی به دست صیاد اجل بیفتیم و وقت  آن به خود می آمدیم و فریاد می زدیم.

خدا وندا! عمری بده تا جبران کنیم ولی کار از کار گذشته بود.

پدر و مادر و خواهرانم وقتی که در این فکر غرق شده ام و به خود می آیم که؛

این چه دستی بودکه ما را از خواب غفلت بیدار کرد و قدری به خود می آیم و می بینم این نظر لطف خدا است و بس والا از پیامبر خاتم(ص) به بعد که حکومت امویان و عباسیان و پادشاهان وسایر طواغیت، در  زمانهای  مختلف بر مسلمین ظلم می کردند ما مسلمین  همان طور بودیم که گفتیم.

همه در خواب غفلت بسر می بردیم و اینکه در دوره زندگی ما عمر ما باید انقلابی به وجد می آید و رهبری چون خمینی کبیر این فرزند پاک حسین ابن علی (ع) و شاگرد مکتب امام زمان (عج)رهبری کند  وامت مسلمان هم پشتیبانی کنند را تاریخ به خود ندیده است.

حالا در بستر جبهه ها در میان سنگها و خاک ها به شهادت می رسند و یا اینکه در خیابانها روی آسفالت های شهر ها و یا خیابانها می غلتند و چه خوش شهادت مبارکشان باد .

ما که باید برویم پس چرا داوطلبانه و مشتاقانه نرویم تا مگر با ریختن خونمان گناهانمان پاک شود و دین خود را  ادا کرده باشیم و انشاالله که بتوانیم در عوض رضایت خداوند را جلب کنیم.

واینک تو ای خواهر، از شهادت رجب بیگی ها دلگیر مباش، چون آنان به کمال آرزوهای خویش رسیدند و این ماییم که که در این مسافر خانه موقتی جا خوش کرده ایم.

گویی تا همیشه در این خرابه خواهیم ماند اما وقتی بیشتر فکر می کنم، باز هم عنایت را حس می کنم،چه در ماندن، چه در رفتن، هر آنچه را که صلاح اسلام است خوش تر است0

از بهترین شهادت بهترین برادران که در جبهه ها در جریان طلوع فجر به دیدار خدایشان شتافتند نیز ناراحت مباش که

 اینک صدای شهادتشان به گوش جهانیان می رسد که:  ای مردگان به پا خیزید و از زیرپای ستم طواغیت زمانه به در آیيد و اطاعت از خدا کنید که دین محمد (ص)زنده است و ما این خوشیم که خون هر مسلمان که به جرم فریاد حزب فقط حزب الله ریخته شده است، اکنون در رگهای مان جاری گشته و هر لحظه وجودمان را از جا می کند که بر سر بت ها بکوبیم و بگوییم:

                                            حزب فقط حزب الله                  رهبر فقط روح الله

توای پدر و مادر و خواهر و برادر بدان که زندگی درد است و رنج، رنج از دست دادن عزیزان.

و رنج دوری از شهیدان.

«أم حَسبتم ان دخلو الجنه ولما یاتکم مثل الذین دخلوا من قبلکم»

قرآن به ما می گوید آیا چنین پنداشتید که به بهشت داخل می شوید در حالی که شما مانند آنان که قبل از شما بودند امتحان نشده اید؟

اما خون شهیدان در این دنیا به دیگران حیات می بخشد و اسلام با این خون ها  زنده است در این جا با چشم می بینید که خون بر شمشیر پیروز است.

مجاهدان راه خدا در جنوب حماسه ها آفریده اند ، خاک غرب را از کافران رنگین ساختند،کشتند وکشته شدند و پیروزی ها آفریدند.

در اینجا آنقدر پیروزی بزرگ بوده که خود صدام کافر هم اعتراف به شکست کرده، در اینجا واقعاً کمر صدام شکست. در حدود صد کیلومتر مربع از اراضی منطقه «شیاکوه» را به خود اختصاص داده بود که همه به تصرف اسلام در آمد، اصلاً باور کردنی نبود فقط با چند شهید، عظیم ترین قله ها فتح شد و دشمن هزاران کشته داد و به بقیه هم با به اسارت درآوردند و یا ننگ فرار را بر قرار ترجیح دادند.

در جا های دیگر برادران با غرش الله اکبر در سنگر های ریختند و آنها را گرفتند و کشتند ویا بیرون کردند و همه سالم برگشتند 0

خلاصه، جایتان خالی بوده که روز ذلت صدام را ببینید و بخندید که یک پسر بچه 14 ساله چند کماندوی کلاه قرمز صدام را به اسارت گرفته بود.

باید بگویم که تلافی خون رجب بیگی ها و دیگر شهیدان را  سر صدام درآوردند.

اینجا همه برادران سلام می رسانند. شما هم سلام ما را به تک تک بچه ها برسانید.

از بابت ما هیچ نگران نباشید، منتظر دعای همگی.

والسلام علی من التبع الهدی                                                                                        

سید حسین صدری

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم آذر 1388ساعت 19:19  توسط علی جعفری   | 

اعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
«الذین آمنوا وهاجروا و جاهدوا فی سبیل الله باموالهم و انفسهم أعظم درجهٌ عندالله و اولئکَ همُ الفائزون».( سوره توبه آیه 20)
«یُبَشرهم ربهم برحمة منه و رضوان و جنات لهم فیها نعیمٌ مقیمٌ.
 خالدین فیها ابداً ان الله عنده اجرٌ عظيم». (سوره توبه آیه 21 و 22.)
خداوندا! ما را نیز در زمره آنان قرار ده. آمین یا رب العالمین.

بار خدایا! کریما! پروردگارا! امروز شیاطین، اسلامِ تو را نشانه گرفته اند و تو خود گفته ای: «إن کیدَ الشیطانَ کان ضعیفا"». پس نصرت خود را بر مجاهدان در راهت عطا بفرما.

خدایا، گرگها همه برای دین حنیف تو دندان تیز کرده اند تا مگر بتوانند اسلامت را از میان بر دارند، اما کور خوانده اند، چرا که:

 چراغی را که ایزد بر فروزد              هر آنکس پُف کند ریشش بسوزد

آنها نمی فهمند که اسلام را صاحبی است و حافظ آن خدا است. مگر می توان دینی را که پیامبر و ائمه معصومین علیهم السلام برای ابلاغ آن مبعوث شدند و برای حراست آن از همه چیز خود گذشتند از بین برد؟!

آنها نمی فهمند که امام زمان ما حضرت ولی عصر (عج) حاضر و ناظر است و اسلامی که خدا برآن نظر دارد از بین رفتنی نیست، قابیل ها و ابولهب ها و ابو جهل ها و ابوسفیان ها و معاویه ها و یزید ها و صدام ها  هر چند گردن ها زدند و دندان، پهلو، سر و دست ها از پیامبران و ائمه و یارانش شکستند، اما قامت اسلام را هرگز. هرچه خون از امام و شیعيان راستین  ایشان بیشتر ریختند، هر چه از شش ماهه ها و 70و80 ساله ها و جوانان بیشتر کشتند، درخت اسلام با این خون ها كه به پایش ریخته شد تنومندتر شد تا جایی که حالا از کشور ما و از خانه های مسلمین تجاوز کرده و  در قلب افغانی و لبنانی و هر حق طلب مستضعف هر چند که آفریقايي هم باشند نفوذ و رسوخ کرده اند.

 اصلاً رمز این احیای دین حضرت محمد (ص) را گویا خداوند سبحان در ایمان هجرت و جهاد و شهادت که همه از اطاعت خدا و رسول ولی امر و نایب ایشان نشأت می گیرد، قرار داده است.

اینک می رود تا با ندای ملکوتی امام که نه از جماران، بلکه از قلوب شکسته این امت مظلوم بلند است کاخ ستمگران و طاغیان شرق و غرب به لرزه درآمده، واژگون شود و با دست پرتوان مجاهدان راه خدا، مستکبران برای همیشه به جهنم سرنگون مي شوند (انشاء الله).

حال مگر اسلامی را که با آن قیمت و عظمت به دست ما رسیده است را با چند توپ و ترقه از بین بُرد؟!هرگز!!.

تا قطره خونی در رگ یک مسلمان وجود دارد، دشمنان خواب غلبه خویش را هم نخواهنددید چه رسد که بتوانند کاری بکنند.

برادر و خواهر من، خوب دقت کن و چشم ها را باز کن، خدا برای حفظ دین خود محتاج به من و تو نیست ولیکن این جنگ برای امتحان ماست، پس از خدا بخواهیم که ما را نیز در این امتحان سخت یاور باشد تا بلکه از عهده آن برآییم و اینک سخنی چند با پدر و مادر مهربانم .......

پدر ومادر عزیزم، هرچند برای شما فرزند خوبی نبودم، هر چند زحمات محبت های شما را نتوانستم حتی ذره ای جبران کنم،اما اخلاقتان برای من درس بود.

همیشه خود را درقبال شما خِجل می دانستم، ولیکن روی ابراز آن نبود.

مادر و پدر مهربانم، همان طور که در زمان حیاتم خطا هایم را می بخشیدید، دوست دارم از من راضی باشید، شایدخداوند هم مرا ببخشاید. فقط این نکته از یادتان نرود که؛ چیزی به خدا نمی دهیم، بلکه او به ما امانتی می دهد. کرم را ببین، که خود نیز مشتری امانت خود  می شود و به بهای بهشت و رضای خود آن را می خرد.

پس نه تنها نباید حتی لحظه ای در دل خود غم و اندوه جای دهیم بلکه باید شکر این نعمت را بکنیم. انشاء الله که خداوند گناهکاران پشیمان را به خون مقدس بی گناهان چون مولایمان حسین ببخشاید و درجه رفیع شهادت را نصیب ما هم بگرداند و اما از خواهران و  برادران عزیزم نیز می خواهم که تمام بدی ها و ظلم هائی را که در حقشان روا  دا شته ام ببخشند.

انشاء الله خداوند نیز از آنها راضی باشد و صبر و استقامت هر چه بیشتر یاریشان فرماید.   

چند سخنی با همسرم نیز به ودیعت می گذارم، هر گاه به یاد این حقیر افتاد برایم از خدا وند طلب استغفار کن، تو نیز مرا حلال کن و از بدی هایم در گذر و آنها را به حساب جهلم بگذار.

در خاتمه بگویم که من هم از شما و خانواده ام ودوستانم و آشنایان خود کاملاً راضی هستم، باشد که مورد رضایت پروردگار رحمان واقع شویم.

اما از تمام دوستان وآشنایان و کسانی که بر گردن من حق دارند نیز تمنای عفو و بخشش دارم ضمناً هر کس از من چیزی طلب دارد بیاید واز خانواده ام طلب کند و یا اینکه آن را حلال نماید، چرا که مرا درآن دنیا طاقت جواب گویی نیست.

خداوند به فضل و کرم خویش درب توبه را بر ما بگشاید و ما را جزو توابین قرارداده، به صراط مستقیم هدایت مان فرماید.

امام را هرگز فراموش نکنید.

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم آذر 1388ساعت 19:18  توسط علی جعفری   | 

شهيد چمران

من اعتقاد دارم که خدای بزرگ انسان را به اندازه درد و رنجی که در راه خدا تحمل کرده است پاداش می دهد، و ارزش هر انسانی به اندازه درد و رنجی است که در این راه تحمل کرده است، و می بینیم که مردان خدا بیش از هر کس در زندگی خود گرفتار بلا و رنج و درد شده اند، علی بزرگ را بنگرید که خدای درد است که گویی بند بند وجودش با درد و رنج جوش خورده است. حسین را نظاره کنید که در دریایی از درد و شکنجه فرو رفت که نظیر آن در عالم دیده نشده است ، و زینب کبری را ببینید که با درد و رنج انس گرفته است .

درد دل آدمی را بیدار می کند ، روح را صفا می دهد ، غرور و خود خواهی را نابود می کند. نخوت و فراموشی را از بین می برد ، انسان را متوجه وجود خود می کند .

انسان گاهگاهی خود را فراموش می کند ، فراموش می کند که بدن دارد، بدنی ضعیف و ناتوان که، در مقابل عالم و زمان کوچک و ناچیز و آسیب پذیر است ، فراموش می کند که همیشگی نیست، و چند صباحی بیشتر نمی پاید، فراموش می کند که جسم مادی او نمی تواند با روح او هم پرواز شود، لذا این انسان احساس ابدیت و مطلقیت و غرور و قدرت می کند، سرمست پیروزی و اوج آمال و آرزوهای دور و دراز خود ، بی خبر از حقیقت تلخ و واقعیتهای عینی وجود ، به پیش می تازد و از هیچ ظلم وستم رو گردان نمی شود. اما درد آدمی را به خود می آورد ، حقیقت وجود او را به آدمی می فهماند و ضعف و زوال و ذلت خود را درک می کند و دست از غرور کبریایی برمی دارد ، و معنی خودخواهی و مصلحت طلبی و غرور را می فهمد و آن را توجه نمی کند .

خدایا تو را شکر می کنم که با فقر آشنایم کردی تا رنج گرسنگان را  بفهمم و فشار درونی نیازمندان را درک کنم .

خدایا هدایتم کن زیرا می دانم که گمراهی چه بلای خطرناکی است .

خدایا هدایتم کن که ظلم نکنم زیرا می دانم ظلم چه گناه نابخشودنی است .

خدایا ارشادم کن که بی انصافی نکنم زیرا کسی که انصاف ندارد ، شرف ندارد .

خدایا راهنمایم باش تا حق کسی را ضایع نکنم که بی احترامی به یک انسان همانا کیفر خدای بزرگ است. خدایا مرا از بلای غرور وخودخواهی نجات ده تا حقایق وجود را ببینم و جمال زیبای تو را مشاهده کنم .

خدایا پستی دنیا و ناپایداری روزگار را همیشه در نظرم جلوه گر ساز تا فریب زرق وبرق عالم خاکی مرا از یاد تو دور نکند .

خدایا من کوچکم ، ضعیفم ، ناچیزم ، پر کاهی در مقابل طوفانها هستم . به من دیده عبرت بین ده تا ناچیزی خود را ببینم و عظمت و جلال ترا براستی بفهمم و بدرستی تسبیح کنم .

ای حیات با تو وداع می کنم با همه زیباییهایت ، با همه مظاهر جلال و جبروت ، با همه کوهها و آسمانها و دریاها و صحراها ، با همه وجود وداع می کنم . با قلبی سوزان و غم آلود به سوی خدای خود می روم و از همه چیز چشم می پوشم. ای پاهای من ، می دانم شما چابکید، می دانم که در همه مسابقه ها گوی سبقت از رقیبان ربوده اید ، می دانم فداکارید ، می دانم که به فرمان من مشتاقانه به سوی شهادت صاعقه وار به حرکت در می آئید ، اما من آرزوئی بزرگتر دارم ، من می خواهم که شما به بلندی طبع بلندم ، به حرکت در آئید ، به قدرت اراده آهنینم محکم باشید ، به سرعت تصمیمات و طرحهایم سریع باشید . این پیکر کوچک ولی سنگین از آرزوها ونقشه ها وامیدها ومسئولیتها  را به سرعت مطلوب به هر نقطه دلخواه برسانید .ای پاهای من در این لحظات آخر عمر آبروی مرا حفظ کنید . شما سالهای دراز به من خدمت کرده اید ، از شما می خواهم که در این آخرین لحظه نیز وظیفه ی خود را به بهترین وجه ادا کنید . ای پاهای من سریع وتوانا باشید ، ای دستهای من قوی ودقیق باشید ، ای چشمان من تیزبین وهوشیار باشید ، ای قلب من ، این لحظات آخرین را تحمل کن ، ای نفس ، مرا ضعیف وذلیل مگذار ، چند لحظه بیشتر  با قدرت واراده صبور وتوانا باش. به شما قول می دهم که چند لحظه دیگر همه شما در استراحتی عمیق وابدی آرامش خود را برای همیشه  بیابید وتلافی این عمر خسته کننده واین لحظات سخت و سنگین را دریافت کنید. چند لحظه دیگر به آرامش خواهید رسید،آرامشی ابدی.دیگر شما را زحمت نخواهم داد.دیگر شب و روز استثمارتان نخواهم کرد. دیگر فشار  عالم و شکنجه روزگار را بر شما تحمیل نخواهم کرد.دیگر به شما بی خوابی نخواهم داد و شما دیگر از خستگی فریاد نخواهید کرد. از درد و شکنجه ضجه نخواهید زد. از گرسنگی و گرما و سرما شکوه نخواهید کرد. و برای همیشه در بستر نرم خاک، آرام و آسوده خواهید بود. اما این لحظات حساس ،لحظات وداع با زندگی و عالم، لحظات لقای پروردگار، لحظات رقص من در برابر مرگ باید زیبا باشد.

خدایا! وجودم اشک شده ، همه وجودم از اشک می جوشد ، می لرزد ، می سوزد و خاکستر می شود. اشک شده ام و دیگر هیچ ، به من اجازه بده تا در جوارت قربانی شوم و بر خاک ریخته شوم واز وجود اشکم غنچه ای بشکفد که نسیم عشق و عرفان وفداکاری از آن سرچشمه بگیرد .

خدایا تو را شکر می کنم که باب شهادت را به روی بندگان خالصت گشوده ای تا هنگامی که همه راهها بسته است و هیچ  راهی جز ذلت و خفت و نکبت باقی نمانده است مسح توان دست به این باب شهادت زد و پیروزمند و پر افتخار به وصل خدائی رسید.


خوش دارم که در نیمه های شب در سکوت مرموز آسمان و زمین به مناجات برخیزم. با ستارگان نجوا کنم و قلب خود را به اسرار ناگفتنی آسمان بگشایم. آرام آرام به عمق کهکشانها صعود نمایم، محو عالم بی نهایت شوم . از مرزهای علم وجود  در گذرم و در وادی ثنا غوطه ور شوم و جز خدا چیزی را احساس نکنم.
 
توکل و رضا
" ترا شکر می کنم که از پوچی ها ، ناپایداری ها ، خوشی ها و قید و بندها آزادم کردی و مرا در طوفانهای خطرناک حوادث رها ننمودی، و درغوغای حیات، در مبارزه با ظلم و کفر غرقم کردی، لذت مبارزه را به من چشاندی ، مفهوم واقعی حیات را به من فهماندی... فهمیدم که سعادت حیات در خوشی و آرامش و آسایش نیست ، بلکه در جنگ و درد و رنج و مصیبت و مبارزه با کفر و ظلم و بالاخره در شهادت است.
خدایا ترا شکر می کنم که به من نعمت " توکل " و " رضا" عطا کردی، و در سخت ترین طوفانها و خطرناکترین گردابها، آنچنان به من اطمینان و آرامش دادی که با سرنوشت و همه پستی ها و بلندیهایش آشتی کردم و به آنچه تو بر من مقدر کرده ای رضا دادم.
خدایا در مواقع خطر مرا تنها نگذاشتی ، تو در کویر تنهایی، انیس شبهای تار من شدی، تو در ظلمت ناامیدی، دست مرا گرفتی و کمک کردی... که هیچ عقل و منطقی قادر به محاسبه پیش بینی نبود، تو بر دلم الهام کردی و به رضا و توکل مرا مسلح نمودی، و در میان ابرهای ابهام و در مسیری تاریک، مجهور و وحشتناک مرا هدایت کردی."

می خواستم شمع باشم
" همیشه می خواستم که شمع باشم ، بسوزم ، نور بدهم و نمونه ای از مبارزه و کلمه حق و مقاومت در مقابل ظلم باشم . می خواستم همیشه مظهر فداکاری و شجاعت باشم و پرچم شهادت را در راه خدا به دوش بکشم. می خواستم در دریای فقرغوطه بخورم و دست نیاز به سوی کسی دراز نکنم. می خواستم فریاد شوق و زمین وآسمان را با فداکاری و آسمان  پایداری خود بلرزانم. می خواستم میزان حق و باطل باشم و دروغگویان ومصلحت طلبان و غرض ورزان را رسوا کنم. می خواستم آنچنان نمونه ای در برابر مردم به وجود آورم که هیچ حجتی برای چپ و راست نماند،  طریق مستقیم روشن و صریح و معلوم باشد، و هر کسی در معرکه سرنوشت مورد امتحان سخت قرار بگیرد و راه فرار برای کسی نماند..."

در سرزمین کفر ، تو بودی
" خدایا می دانی که در زندگی پرتلاطم خود، لحظه ای تو را فراموش نکردم.همه جا به طرفداری حق قیام کرده ام. حق را گفته ام. از مکتب مقدس تو در هر شرایطی دفاع کرده ام. کمال و جمال و جلال تو را به همه مخالفان و منکران وجودت عرضه کرده ام و از تهمت ها و بدگویی ها و ناسزاهای آنها ابا نکردم. در آن روزگاری که طرفداری ازاسلام به ارتجاع و به قهقراگری تعبیر می شد و کمتر کسی جرأت می کرد که از مکتب مقدس تو دفاع کند، من در همه جا، حتی در سرزمین کفر، علم اسلام را بر می افراشتم و با تبلیغ منطقی و قوی خود، همه مخالفین را وادار به احترام می کردم و تو ای خدای بزرگ! خوب می دانی که این فقط بر اساس اعتقاد و ایمان قلبی من بود و هیچ محرک دیگری جز تو نمی توانست داشته باشد."

دنیا
" دنیا میدان بزرگ آزمایش است که هدف آن جز عشق چیزی نیست. در این دنیا همه چیز در اختیار بشر گذاشته شده، وسایل و ابزار کار فراوان است، عالیترین نمونه های صنعت، زیباترین مظاهرخلقت، از سنگریزه ها تا ستارگان، از سنگدلان جنایتکار تا دلهای شکسته یتیمان، از نمونه های ظلم و جنایت تا فرشتگان حق و عدالت، همه چیز و همه چیز در این دنیای رنگارنگ خلق شده است. انسان را به این بازیچه های خلقت مشغول کرده اند. هر کسی به شأن خود به چیزی می پردازد، ولی کسانی یافت می شوند که سوزی در دل  و شوری در سر دارند که به این بازیچه راضی نمی شوند. این نمونه های زیبای خلقت را دوست دارند و می پرستند.

تو مرا عشق کردی
" خدایا تو مرا عشق کردی که در قلب عشاق بسوزم. تو مرا اشک کردی که در چشم یتیمان بجوشم. تو مرا آه کردی که از سینه بینوایان و دردمندان به آسمان صعود کنم. تو مرا فریاد کردی که کلمه حق را هر چه رساتر برابر جباران اعلام نمایم. تو مرا در دریای مصیبت و بلا غرق کردی و در کویر فقر و حرمان تنهایی سوزاندی. خدایا تو پوچی لذات زودگذر را عیان نمودی، تو ناپایداری روزگار را نشان دادی. لذت مبارزه را چشاندی. ارزش شهادت را آموختی."

سه طلاقه
" من دنیا را طلاق دادم. خدای بزرگ مرا در آتش عشق و محبت سوزاند. مقیاسها و معیارهای جدید بر دلم گذاشت و خواسته های عادی و مادی و شخصی در نظرم حذف شد. روزگاری گذشت که دنیا و مافیها را سه طلاقه کردم و ازهمه چیز خود گذشتم. از همه چیز گذشتم و با آغوش باز به استقبال مرگ رفتم و این شاید مهمترین و اساسی ترین پایه پیروزی من در این امتحان سخت باشد."

آرامش غروب
" خوش دارم آزاد از قید و بندها درغروب آفتاب بر بلندای کوهی بنشینم و فرو رفتن خورشید را در دریای وجود مشاهده کنم و همه حیات خود را به این زیبایی خدایی بسپارم و این زیبایی سحرانگیز، با پنجه های هنرمندش با تار و پود وجودم بازی کند، قلب سوزانم را بگشاید، آتشفشان درد و غم را آزاد کنم، اشک را که عصاره حیات من است، آزادانه سرازیرنمایم، عقده ها و فشارهایی را که بر قلب و روحم سنگینی می کنند بگشایم . غم های خسته کننده ای را که حلقومم را می فشرند و دردهای کشنده ای که قلبم را سوراخ سوراخ می کند، با قدرت معجزه آسای زیبایی تغییر شکل دهد و غم را به عرفان و درد را به فداکاری مبدل کند و آنگاه حیاتم را بگیرد و من دیوانه وار همه وجودم را تسلیم زیبایی کنم و روحم به سوی ابدیتی که نورهای زیبایی می گذرد پرواز کند و در عالم آرامش و طمأنینه از کهکشانها بگذرم و برای لقاء پروردگار به معراج روم و از درد هستی و غم وجود بیاسایم و ساعتها و ساعتها در همان حال باقی بمانم و از این سیر ملکوتی لذت ببرم."

آفرینش دریا
" خدایا تو را شکر می کنم که دریا را آفریدی ، کوهها را آفریدی و من می توانم به کمک روح خود در موج دریا بنشینم و تا افق بی نهایت به پیش برانم و بدین وسیله از قید زمان و مکان خارج شوم و فشار زندگی را ناچیز نمایم. خدایا تو را شکر می کنم که به من چشمی دادی که زیباییهای دنیا را ببینم و درک زیبایی را به من رحمت کردی تا آنجا که زیباییهایت را و پرستش زیبایی را جزیی از پرستش ذاتت بدانم."

سوگند
" خدایا به آسمان بلندت سوگند، به عشق سوگند، به شهادت سوگند، به علی سوگند، به حسین سوگند، به روح سوگند، به بی نهایت سوگند، به نور سوگند، به دریای وسیع سوگند، به امواج روح افزا سوگند، به کوههای سر به فلک کشیده سوگند، به شیپور جنگ سوگند، به سوز دل عاشقان سوگند، به فداییان از جان گذشته سوگند، به درد دل زجرکشیده گان سوگند، به اشک یتیمان سوگند، به آه جانسوز بیوه زنان سوگند، به تنهایی مردان بلند سوگند که من عاشق زیبائیم. چه زیباست همدردعلی شدن، زجر کشیدن، از طرف پست ترین جنایتکاران تهمت شنیدن، از طرف کینه توزان بی انصاف نفرین شنیدن، چه زیباست در کنار نخلستان های بلند در نیمه های شب، سینه داغدار را گشودن و خروشیدن و با ستارگان زیبای آسمان سخن گفتن، چه زیباست که دراین موهبت بزرگ الهی که نامش غم و درد است، شیعه تمام عیارعلی شدن."

قربانی فرزند آدم
" ای خدای بزرگ ، ای آنکه نمونه ی بزرگی چون حسین علیه السلام را به جهان عرضه کرده ای، ای آنکه برای اتمام حجت به کافران وجودت... سیاهی ها و تباهی ها را به آتش وجود حسین ها روشن نموده ای، ای آنکه راه پرافتخار شهادت را، برای آخرین راه حل انسانها باز کرده ای، ای خدا، ای معشوق من، ای ایده آل آرزوهای مردم عارف، به من توفیق ده تا مثل مخلصان و شیفتگان ، در راهت بسوزم و ازین خاکستر مادی آزاد گردم. ای حسین علیه السلام، من برای زنده ماندن تلاش نمی کنم و از مرگ نمی هراسم ، بلکه به شهادت دل بسته ام و از همه چیز دست شسته ام ، ولی نمی توانم بپذیرم که ارزشهای الهی و حتی قداست انقلاب بازیچه دست سیاستمداران و تجار ماده پرست شده است.
قبول شهادت مرا آزاد کرده است، من آزادی خود را به هیچ چیز حتی به حیات خود نمی فروشم.
خدایا ابراهیم را گفتی که عزیز ترین فرزندش را قربانی کند، و او اسماعیل را مهیای قربانی کرد...
هنگامی که پدر کارد را به گلوی فرزندش نزدیک می کرد، ندا آمد دست نگه دار . ابراهیم آزمایش خود را داد، ولی اسماعیل هنوز به آن درجه تکامل نرسیده بود که قربانی شود، زمان زیادی گذشت تا قربانی کاملی که عزیزترین فرزندان آدم بود، به درجه ارزش قربانی شدن رسید، و در همان راه خدا قربانی شد و او حسین بود. خدایا تو به من دستور دادی که در راه تو قربانی شوم، فوراً اجابت کردم و مشتاقانه به سوی قرارگاه عشق حرکت کردم... اما تو می خواستی که این قربانی هر چه باشکوه تر باشد، لذا دوستانم را و فرزندم را و عزیزترین کسانم را به قربانی پذیرفتی... و مرا در آتش اشتیاق منتظر گذاشتی..."

شرف شیعه
" خدایا تو را شکر می کنم که شیعیان را با اسلحه شهادت مجهز کردی که علیه طاغوتها وستمگران و تجاوزگران قیام کنند و با خون سرخ خود ، ذلت هزار ساله را از دامن تشیع پاک کنند و ارزش و اهمیت شهادت را در معرکه حیات بفهمند و با ایمان خدایی و اراده آهنین، خود را از لجنزار اسارت جسدی و روحی نجات بخشند. علی وار زندگی کنند و در راه سرخ حسین علیه السلام قدم بگذارند و شرف و افتخار راستین تشیع را که قرنها دستخوش چپاول ستمگران بود دوباره کسب کنند."

افزایش ظرفیت
" خدایا از تو می خواهم که طبع ما را آنقدر بلند کنی که در برابر هیچ چیز جز خدا تسلیم نشویم. دنیا ما را نفریبد، خودخواهی ما را کور نکند. سیاهی گناه و فساد و تهمت و دروغ وغیبت ، قلب های ما را تیره و تار ننماید. خدایا! به ما آنقدر ظرفیت ده که در برابر پیروزی ها سرمست و مغرور نشویم. خدایا به من آنقدر توان ده که کوچکی و بیچارگی خویش را فراموش نکنم و در برابرعظمت تو خود را نبینم."

فقر مرا پروراند
" فقر و بی چیزی بزرگترین ثروتی بود که خدای بزرگ به من ارزانی داشت. همت و اراده مرا آنقدر بلند کرد که زمین و آسمان ها نیز در نظرم ناچیز شدند. هنگامی که شهیدی خون پاکش را در اختیارم می گذارد و فقر اجازه نمی دهد که یتیمانش را نگبهانی کنم. هنگامی که مجروحی در آخرین لحظات حیات به من نگاه می کند و با نگاه خود از من تقاضای کمک دارد ، من می سوزم، آب می شوم و قدرت ندارم کمکش کنم. هنگامی که در سنگر خونین ترین قتالها و جنگ آوری، از گرسنگی شکمش خشک شده و نمی تواند آب را از گلو فرو بدهد من که اینها را می بینم و صبر می کنم دیگر ترس و وحشتی از فقر ندارم. این قفس آهنین را شکسته ام و آنقدر احساس بی نیازی می کنم که زیر سخت ترین ضربه ها و کوبنده ترین هجوم ها از هیچ کس تقاضای کمک نمی کنم. "

گذشت
" من اینقدر احساس بی نیازی می کنم که در زیر شدیدترین حملات هم از کسی تقاضای کمک نمی کنم ، حتی فریاد بر نمی آورم حتی آه نمی کشم در دنیای فقر آنقدر پیش می روم که به غنای مطلق برسم و اکنون اگر این کلمات دردآلود را از قلب مجروحم بیرون می ریزم برای آنست که دوران خطر سپری شده است و امتحان به سر آمده و کمر فقر شکسته و همت و اراده پیروز شده است."

بی نیاز
" خدایا از آنچه کرده ام اجر نمی خواهم و به خاطر فداکاریهای خود بر تو فخر نمی فروشم، آنچه داشته ام تو داده ای و آنچه کرده ام تو میسرنمودی، همه استعدادهای من، همه قدرتهای من، همه وجود من زاده اراده تو است، من از خود چیزی ندارم که ارائه دهم، از خود کاری نکرده ام که پاداشی بخواهم.

خدایا هنگامی که غرش رعد آسای من در بحبوحه طوفان حوادث محو می شد و به کسی نمی رسید، هنگامی که فریاد استغاثه من در میان فحش ها و تهمت ها و دروغ ها ناپدید می شد... تو ای خدای من، ناله ضعیف شبانگاه مرا می شنیدی و بر قلب خفته ام نورمی تافتی و به استغاثه من لبیک می گفتی. تو ای خدای من، در مواقع خطر مرا تنها نگذاشتی، تو در تنهایی، انیس شبهای تار من شدی، تو در ظلمت نا امیدی دست مرا گرفتی و هدایت کردی. در ایامی که هیچ عقل و منطقی قادر به محاسبه نبود، تو بر دلم الهام کردی و به رضا و توکل مرا مسلح نمودی... خدایا تو را شکر می کنم که مرا بی نیاز کردی تا از هیچکس و از هیچ چیز انتظاری نداشته باشم.

مغموم
خدایا عذر می خواهم از اینکه در مقابل تو می ایستم و از خود سخن می گویم و خود را چیزی به حساب می آورم که تو را شکر کند و در مقابل تو بایستد و خود را طرف مقابل به حساب آورد! خدایا آنچه می گویم از قلبم می جوشد و از روحم لبریز می شود. خدایا دل شکسته ام، زجر کشیده ام، ظلم زده ام، از همه چیز ناامید و از بازی سرنوشت مأیوسم، در مقابل آینده ای تیره و مبهم و تاریک فرو رفته ام، تنها ترا می شناسم ، تنها به سوی تو می آیم، تنها با تو راز و نیاز می کنم.

خدایا ، فقط تو
" هر گاه دلم رفت تا محبت کسی را به دل بگیرد، تو او را خراب کردی، خدایا، به هر که و به هرچه دل بستم، تو دلم را شکستی، عشق هر کسی را که به دل گرفتم، تو قرار از من گرفتی، هر کجا خواستم دل مضطرب و دردمندم را آرامش دهم، در سایه امیدی، و به خاطر آرزویی، برای دلم امنیتی به وجود آورم، تو یکباره همه را برهم زدی، و در طوفان های وحشتزای حوادث رهایم کردی، تا هیچ آرزویی در دل نپرورم و هیچ خیری نداشته باشم و هیچ وقت آرامش و امنیتی در دل خود احساس نکنم... تو این چنین کردی تا به غیر از تو محبوبی نگیرم و به جز تو آرزویی نداشته باشم، و جز تو به چیزی یا به کسی امید نبندم، و جز در سایه توکل به تو، آرامش و امنیت احساس نکنم... خدایا ترا بر همه این نعمتها شکر می کنم."

من آه صبحگاهم
" من فریادم! که در سینه مجروح جبل عامل در خلال قرنها ظلم و ستم محفوظ شده ام. من ناله دلخراش یتیمان دل شکسته ام که درنیمه های شب از فرط گرسنگی بیدار می شوند و دست محبتی وجود ندارد که برای نوازش آنها را لمس کند، از سیاهی و تنهایی می ترسند. آغوش گرمی نیست که به آنها پناه بدهد. من آه صبحگاهم که از سینه پر سوز بیوه زنان سرچشمه می گیرم و همراه نسیم سحری به جستجوی قلبها و وجدانهای بیدار به هر سو می روم و آنقدر خسته می شوم که از پای می افتم. نا امید و مأیوس به قطره اشکی مبدل می شوم و به صورت شبنمی در دامن برگی سقوط می کنم. من اشک یتیمانم که دل شکسته در جستجوی پدر و مادر به هر سو می دوند، ولی هر چه بیشتر می دوند کمتر می یابند. وای به وقتی که یتیمی بگرید که آسمان به لرزه در می آید."

 
+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت 19:11  توسط علی جعفری   | 

جشن پتو

امان‌ از دست‌ بچه‌های‌ دستة‌ شهید بهشتی‌! در گروهان‌ و گردان‌ و شایدهم‌ لشکر، یک‌ نفر پیدا نمی‌شد که‌ گذرش‌ به‌ چادر آنها افتاده‌ و بعد با بدنی‌درب‌ و داغون‌، قیافه‌ای‌ وحشتزده‌ و موهای‌ ژولیده‌ از آنجا فرار نکرده‌ باشد!اگر بچه‌های‌ آن‌ دسته‌ را می‌دیدی‌، باورت‌ نمی‌شد که‌ اینقدر شر و شلوغ‌باشند. به‌ جز حاج‌ محمدی‌ همه‌ زیر بیست‌ و دو سال‌ بودند. کافی‌ بود که‌ از دم‌در چادر آنها بگذری‌ تا همگی‌ با لحنی‌ صمیمی‌ و چرب‌ و نرم‌ صدایت‌ کرده‌ وبه‌ داخل‌ چادرشان‌ دعوتت‌ کنند. اگر با تجربه‌ بودی‌، یعنی‌ دفعه‌ قبل‌ در آنجاپذیرایی‌ شده‌ بودی‌! سریع‌ آیة‌الکرسی‌ می‌خواندی‌ و فلنگ‌ را می‌بستی‌! اماوای‌ به‌ آن‌ روزی‌ که‌ تازه‌ وارد بوده‌ باشی‌ و به‌ چادرها آنها بروی‌. دیگر بایدغزل‌ خداحافظی‌ را می‌خواندی‌ و برای‌ شادی‌ روحت‌ فاتحه‌ می‌فرستادی‌ ودوستانت‌ باید برای‌ بردنت‌ به‌ اورژانس‌ می‌آمدند.
فرض‌ کن‌ تو یک‌ نیروی‌ جدید بودی‌ که‌ تازه‌ به‌ گردان‌ آمده‌ بودی‌. آنها به‌چادرشان‌ دعوتت‌ می‌کردند. با کمال‌ میل‌ می‌پذیرفتی‌ و می‌رفتی‌. اول‌ از تو باچایی‌ و شربت‌ پذیرایی‌ درست‌ و حسابی‌ می‌کردند. بعد برای‌ اینکه‌ با توخیلی‌ دوست‌ شوند چند حقه‌ و کلک‌ سوار می‌کردند. مثلاً یکی‌ از آنها پیراهن‌فرمش‌ را می‌آورد. و می‌گفت‌: «تا حالا از آستین‌ پیراهن‌ من‌ ابرها را دیدی‌؟نمی‌دانی‌ که‌ چقدر قشنگ‌ و زیبا نشان‌ می‌دهد. می‌خواهی‌ نگاه‌ کنی‌؟» و توقبول‌ می‌کردی‌. پیراهن‌ فرم‌ را می‌انداختند سرت‌ و تو از توی‌ آستین‌ پیراهن‌ به‌گوشة‌ آسمان‌ که‌ ابرها در آنجا جمع‌ شده‌اند نگاه‌ می‌کنی‌. اما چیزی‌دستگیرت‌ نمی‌شود که‌ یهو از توی‌ آستین‌، یک‌ پارچ‌ آب‌ روانة‌ صورتت‌می‌شد و همه‌ سر و بدنت‌ خیس‌ آب‌ می‌شد. با وحشت‌ که‌ پیراهن‌ را کنارمی‌زدی‌، یکی‌ از بچه‌ها را می‌دیدی‌ که‌ ایستاده‌ و هر هر می‌خندد.
خب‌ این‌ اوّلی‌. اما پذیرایی‌ دوّمی‌.
فرض‌ کن‌ شب‌ است‌ که‌ مهمانشان‌ شده‌ای‌. آنها سریع‌ دور حلقه‌ای‌می‌نشستند و تو هم‌ یکی‌ از زنجیرهای‌ حلقه‌ می‌شدی‌. یکی‌ از آنها می‌گفت‌:«خب‌ بازی‌ لال‌ بازی‌ خوبه‌؟» همه‌ قبول‌ می‌کردند. خود او شرط‌ می‌گذاشت‌که‌ اوستا هر کاری‌ با بغل‌ دستی‌ کرد بغل‌ دستی‌ هم‌ با کناری‌ بکند و هیچ‌ کس‌هم‌ حق‌ خندیدن‌ ندارد. و بازی‌ شروع‌ می‌شد. اوستا به‌ صورت‌ بغل‌ دستی‌دست‌ می‌مالید بغل‌ دستی‌ به‌ کناری‌ و کناری‌ به‌ بغل‌ دستی‌ و خلاصه‌ به‌صورت‌ خودت‌ هم‌ دست‌ مالیده‌ می‌شد تا آخر. اوستا آهسته‌ به‌ پای‌ بغل‌دستی‌ ضربه‌ می‌زد و دوباره‌ تا آخر همین‌ عمل‌ تکرار می‌شد، چند بار دست‌مالیدن‌ به‌ صورت‌، نیشگون‌، کشیدن‌ بینی‌، تا آخر که‌ می‌دیدی‌ همه‌ نگاهت‌می‌کنند و به‌ زور جلوی‌ خنده‌ شان‌ را گرفته‌اند. هاج‌ و واج‌ می‌مانی‌ که‌ چه‌شده‌ و اینها چرا می‌خندند، که‌ یک‌ آینه‌ جلوی‌ صورتت‌ گرفته‌ می‌شد و تو ازدیدن‌ یک‌ صورت‌ سیاه‌ واکس‌ خورده‌ وحشت‌ می‌کردی‌ و می‌دیدی‌ که‌ دست‌بغل‌ دستیت‌ از صورتت‌ هم‌ سیاهتر است‌.
یا اینکه‌ از بچه‌های‌ گردانی‌ و به‌ دیدن‌ یکی‌ از دوستانت‌ بر عکس‌دشمنانت‌! می‌روی‌. وقتی‌ به‌ چادر شان‌ می‌رسی‌ در یک‌ لحظه‌ می‌بینی‌ که‌چشمان‌ همه‌ شان‌ برق‌ زد و آب‌ از لب‌ولوچه‌شان‌ راه‌ افتاد. به‌ پایت‌ بلندمی‌شوند و تو را با احترام‌ و بفرما، بفرما به‌ صدر مجلس‌ می‌برند. یک‌ لیوان‌چای‌ و یا یک‌ پیاله‌ گندم‌ و عدس‌ بو داده‌ جلویت‌ می‌گذارند و تو مشغول‌می‌شوی‌. بعد از چند دقیقه‌ یکی‌ از آنها ـ اکثر اوقات‌ فرمانده‌شان‌ ـ از تودرخواست‌ می‌کند که‌ خودکار و یا مدادی‌ که‌ وسط‌ چادر افتاده‌ است‌ رابی‌زحمت‌ به‌ دستش‌ برسانی‌. با خضوع‌ و خشوع‌ می‌روی‌ وسط‌ چادر، همین‌که‌ خم‌ می‌شوی‌ تا برش‌داری‌، یک‌ دفعه‌ با افتادن‌ یک‌ پتو بر سرت‌، دنیا جلوی‌چشمانت‌ تیره‌ و تار می‌شود و بعد باران‌ مشت‌ و لگد بر سر و تن‌ نازنینت‌باریدن‌ می‌گیرد. جوری‌ می‌زننت‌ که‌ اگر «بروسلی‌» مرحوم‌ را آن‌ طور می‌زدندتا قیام‌ قیامت‌ سینه‌ خیز می‌رفت‌! یا غش‌ می‌کردی‌ و از حال‌ می‌رفتی‌ و یا گیج‌و خل‌ می‌شدی‌. بعد که‌ سرحال‌ می‌آمدی‌ یک‌ آینه‌ جلوی‌ صورتت‌ می‌گرفتندو تو نازنین‌ قیافه‌ای‌ که‌ بینی‌اش‌ کج‌ و کوله‌، ابروهایش‌ پایین‌ و بالا و موهای‌سرش‌ مثل‌ برق‌گرفته‌ها سیخ‌ شده‌ است‌، شوکه‌ می‌شدی‌ و به‌ هوا می‌پریدی‌.می‌ریختند دورت‌ و قربان‌ و صدقه‌ها شروع‌ می‌شد. آن‌ زمان‌ دیگر مثل‌ یک‌ماشین‌ درب‌ و داغون‌ احتیاج‌ به‌ یک‌ آچارکشی‌ پیدا می‌کردی‌! خلاصة‌ کلام‌می‌انداختندت‌ روی‌ یک‌ برانکارد  و «لااله‌ الاالله‌ و محمد رسول‌الله‌(ص‌)»گویان‌ از چادر بیرون‌ می‌بردند و بچه‌های‌ گردان‌ شصتشان‌ خبردار می‌شد که‌آن‌ چادر یک‌ قربانی‌ دیگر گرفته‌ است‌. دوستانت‌ با ترس‌ و لرز می‌آمدند وهیکل‌ زهوار در رفته‌ ات‌ را می‌بردند چادرتان‌. و آن‌ زمان‌ تو مثل‌ مارگزیده‌هاکه‌ از ریسمان‌ سیاه‌ و سفید می‌ترسند، دور رفتن‌ به‌ چادرهای‌ آنها را خط‌می‌کشیدی‌ و اگر باد هم‌ کلاهت‌ را به‌ آنجا می‌برد دنبالش‌ نمی‌رفتی‌.
این‌ را هم‌ بگویم‌ که‌ در عملیاتها و حمله‌ها هیچکس‌ در شجاعت‌ و دلیری‌به‌ گردپای‌ آنها نمی‌رسید. هر کدامشان‌ با هر وسیله‌ای‌ که‌ می‌شد از خجالت‌دشمن‌ درمی‌ آمد. بی‌ سیم‌ چی‌ آر پی‌ جی‌ شلیک‌ می‌کرد، آر پی‌ چی‌ زن‌ اگرموشکش‌ تمام‌ می‌شد، یک‌ تیرپارچی‌ تمام‌ عیار می‌شد. و مسئول‌ دسته‌ شان‌می‌توانست‌ یک‌ امدادگر خوب‌ بشود و خلاصه‌ کلام‌ کاری‌ می‌کردند که‌ افراددشمن‌ به‌ مرگ‌ خودشان‌ راضی‌ شوند.
اینها را که‌ گفتم‌ یاد خاطره‌ای‌ از چند ماه‌ قبل‌ افتادم‌ که‌ ذکرش‌ بیجا نیست‌.در پادگان‌ «دو کوهه‌» بودیم‌ که‌ خبر آمد می‌خواهیم‌ به‌ منطقه‌ عملیاتی‌ «مهران‌»برویم‌. همه‌ بچه‌ها که‌ از بیکاری‌ و کسلی‌ خسته‌ شده‌ بودند. سریع‌ به‌ بستن‌ بارو بندیل‌ مشغول‌ شدند که‌ یکی‌ از بچه‌ها با شیطنت‌ خندید و گفت‌: «بچه‌هابیایید به‌ میمنت‌ این‌ خبر، برای‌ اولین‌ کسی‌ وارد اتاق‌ شد جشن‌ پتو بگیریم‌.چطوره‌؟» خب‌ کور از خدا چه‌ می‌خواهد؟ یک‌ تلویزیون‌ رنگی‌! با جان‌ و دل‌پذیرفتیم‌. خودمان‌ را زدیم‌ به‌ خواب‌ و یک‌ نفر با پتو دم‌ در کمین‌ کرد. چندلحظة‌ بعدتقه‌ای‌ به‌ در خورد و صدایی‌ بلند شد که‌: «یا الله‌ هیچ‌ کس‌ نیست‌،برادرا من‌...»و همین‌ که‌ وارد اتاق‌ شد پتو رویش‌ افتاد و باران‌ مشت‌ و لگدبرسرش‌ باریدن‌ گرفت‌.خوب‌ که‌ حالش‌ را جا آوردیم‌ خسته‌ و نفس‌ زنان‌ رفتیم‌ وکنار نشستیم‌. بندة‌ خدا همین‌ طور زیر پتو دراز کشیده‌ و چیزی‌ نمی‌گفت‌.اصلاً برای‌ نجات‌ خودش‌ تقلایی‌ نکرد. پتو که‌ کنار رفت‌، رنگ‌ همه‌ پرید.حاج‌ حسین‌، معاون‌ گردان‌ بود. همان‌ طور که‌ می‌خندید، گفت‌: «بابا ای‌ والله‌،این‌ طوری‌ از مهمان‌ پذیرایی‌ می‌کنند؟ گردنم‌ داشت‌ می‌شکست‌. خواستم‌بگم‌ که‌ اگر از لحاظ‌ تدارکات‌ کم‌ وکسر...» و من‌ از خجالت‌ رفتم‌ زیر پتو.
حالا، هر وقت‌ که‌ به‌ بهشت‌ زهرا می‌روم‌ سر قبر بعضی‌ از بچه‌های‌ دسته‌شهید بهشتی‌ می‌روم‌. بچه‌هایی‌ که‌ در عین‌ شلوغی‌، خداوند خواستشان‌ وآنهابا بال‌ و پر خونین‌ به‌ دیدارش‌ رفتند و ما را جا گذاشتند. بالای‌ سرشان‌می‌نشینم‌ و یادی‌ می‌کنم‌ از آن‌ روزهای‌ خوب‌ و خوش‌ جبهه‌ و جنگ‌./

منبع  امتداد 

بعداز شهدا ما چه كرده ايم

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت 19:2  توسط علی جعفری   | 

فیلتر ماسك ها قلابی بود

قلابی بود

متاسفانه، امروز تعداد زیادی از رزمندگان بسیجی، ارتشی، جهاد سازندگی و بخصوص كادر پزشكی ، دكترها و پرستاران هستند كه در ایام 8 ساله جنگ، دچار مسمومیت های شیمیائی گازهائی شدند كه عراق در برابر چشمان مجامع جهانی و بخصوص سازمان ملل، و به تشویق و مساعدت آمریكا، فرانسه، آلمان و اتریش، به صورت شدیدا گسترده برای مقابله با تهاجم نیروهای ایرانی استفاده می كرد.

تامین فیلترهای مقابله با گازهای شیمیائی، یكی از مشكلات دست اندركاران تهیه‌ی تجهیزات جنگ بود. ظاهرا امكانات مقابله با گازهای شیمیائی، همچون " لباس مخصوص "، "فیلتر ماسك "، آمپول های "امیل نیتریت " و "آتروپین " همه و همه از همان كشورهای تولید كننده‌ی گازهای سمی كه در طول جنگ به طور گسترده به عراق گاز صادر می كردند، تامین می شد. جالب تر این كه همین كشورها مثل آلمان و اتریش، جزو اولین كشورهایی بودند كه مصدومین شیمیائی ما را مثلا برای مداوا می پذیرفتند ولی به خوبی معلوم بود كه نیت سازندگان سلاح شیمیائی، از این كار به هیچ وجه خیر نبوده بلكه ادامه‌ی تحقیقات خود برای دریافتن تاثیرات گازهای خودساخته شان بر روی انسان ها بود و بس.

به راستی چند مصدوم شیمیائی ایرانی، كه برای مداوا به خارج از كشور اعزام شدند، كاملا درمان شدند و امروز در سلامت كامل بسر می برند؟ و چندین نفر نیز با وجود اعزام به آن كشورها، به شهادت رسیدند؟!

نكته‌ی مهم این جاست كه بسیاری از كسانی كه در مناطق جنگی شیمیائی شده اند - بخصوص آنان كه كمتر مورد مسمومیت قرار گرفته اند - امروز به دلیل نداشتن برگه‌ی اعزام مجروح و یا پرونده بالینی، دچار مشكل بزرگ اثبات مصدومیت خود هستند و از هر گونه امكانات درمانی محرومند و این در حالی است كه مسئولین امر، به خوبی واقفند كه تاثیر گازهای شیمیائی، نه فقط آنی و لحظه ای، كه ادامه دار است و حتی با گذشت ده ها سال نیز می تواند فرد مسموم را از پای در آورد.

به راستی چند مصدوم شیمیائی ایرانی، كه برای مداوا به خارج از كشور اعزام شدند، كاملا درمان شدند و امروز در سلامت كامل بسر می برند؟ و چندین نفر نیز با وجود اعزام به آن كشورها، به شهادت رسیدند؟!

ظاهرا بر همین اساس بود كه مسئولین بهداشت، طی نامه ای كه چند سال پیش به صورت محرمانه صادر گردید، اعلام كردند:

"هر فردی كه زمان جنگ، دست كم یك ماه در مناطق جنگی جنوب حضور داشته، مصدوم شیمیائی حساب می شود "

و این در حالی بود كه در عملیات مهمی همچون "والفجر8 "، "كربلای 5 " و "حلبچه "، عراق وحشیانه و دیوانه وار ساعت به ساعت منطقه را با انواع گاز شیمیائی و بخصوص تركیب گازهای مختلف برای ناكارا سازی پدافند مقابله با حملات شیمیائی، بمباران می كرد.

"فیلتر ماسك ضد گاز " یكی از موارد مهمی بود كه در این جا، با ذكر خاطره ای شخصی، تنها یه گوشه ای از ظلم و جنایت كسانی اشاره خواهم كرد كه صدام را برای شكست انقلاب اسلامی اجیر كرده بودند:

اسفند ماه 1364

ادامه‌ی عملیات والفجر 8

گردان حمزه از لشكر 27 محمد رسول الله (ص)

شیمیایی

یكی از روزها فیلترهای نوی ماسك كه هر كدام در جعبه‌ای مخصوص بسته ‌بندی شده بود، برای‌مان آوردند. آن طور كه آموزش داده بودند، فیلترهایی كه داخل آن زرد رنگ بود، جنگی و آنهایی كه آبی رنگ بود، آموزشی بودند. داخل همه‌ی فیلترها زرد رنگ بود یعنی كه جنگی و آماده‌ی استفاده در مواقع اضطراری و بمباران شیمیائی هستند.

میثم (مسئول آموزش ش.م.ر) گفت كه برای آشنائی بیشتر با موقعیت، بهتر است به اتاق گاز برویم. ماسك ها را به صورت زدیم، بادگیرها را پوشیدیم و داخل اتاق یكی از خانه‌های روستایی جمع شدیم. میثم نارنجك اشك‌ آوری داخل اتاق انداخت. خوب گاز پخش شد. از این‌كه فیلترم سالم است، مطمئن بودم؛ نه من، كه همه با خیال راحت شاهد پرتاب گاز اشك آور بودیم. گاهی برای اذیت، آستین بادگیر را جلوی دهانه‌ی فیلتر نفر بغل دستی می‌بردم كه با دم و بازدم او، بادگیر كه پلاستیكی بود جلوی دهانه را می‌گرفت، نفسش بند می‌آمد و مجبور می‌شد ماسك را از صورت بردارد. خوبی اش آن بود كه ماسك به صورت داشتیم، اتاق تاریك بود و هیچ كس نمی‌توانست چهره‌ی بغل دستی را تشخیص دهد و بشناسد!

در آموزش به ما گفته می شد هر فیلتر ماسك ضد گاز، در برابر گاز خون و سیانور فقط یك بار، و در برابر گاز اعصاب فقط دو بار دوام دارد؛ یعنی اگر الان گاز خون زدند و ما از فیلتر نوی ماسك استفاده كردیم، ساعت بعد كه مجددا گاز می زنند، این فیلتر به هیچ وجه كارائی ندارد .

با اطمینان، نفس عمیقی كشیدم كه ناگهان گاز اشك آور همچون آب در گلویم جاری شد. حالم به هم خورد و به سرفه افتادم. همه حال مرا داشتند. خودم را به جلوی در رساندم. میثم دست هایش را به ستون های در تكیه داده بود و مانع خروج افراد می‌شد. با عصبانیت لگد محكمی به پشتش زدم و خارج شدم. ماسك ها را از صورت برداشتیم و بر زمین ولو شدیم. فرماندهان خیلی تعجب كردند. فیلترها را كه امتحان كردند، گفتند:

- ظاهر فیلترها نشان می داد جنگی هستند، ولی آنها قلابی بودند.

رزمنده

شانسی كه آوردیم این بود كه با آنها به خط نرفتیم.

روز بعد فیلترها را جمع كردند و فیلترهای جدید آوردند.

خدا می داند چند تا از آن فیلترها طی یك ماه و نیم عملیات، تحویل رزمنده ها شده و آنها استفاده كرده اند!؟

یكی از نكات بسیار مهم در مقابله با بمباران شیمیایی، این بود كه در آموزش به ما گفته می شد هر فیلتر ماسك ضد گاز، در برابر گاز خون و سیانور فقط یك بار، و در برابر گاز اعصاب فقط دو بار دوام دارد؛ یعنی اگر الان گاز خون زدند و ما از فیلتر نوی ماسك استفاده كردیم، ساعت بعد كه مجددا گاز می زنند، این فیلتر به هیچ وجه كارائی ندارد و فقط دل خوش كنك است و بس. جالب تر این بود كه روز اول ورود به منطقه، همراه با تجهیزات نظامی و اسلحه، ماسك و فیلتر تحویل داده می شد و در آخر ماموریت كه چه بسا یكی دو ماه طول می كشید و در عملیات نیز دشمن ساعت به ساعت از انواع گاز شیمیائی استفاده می كرد، باید از همان یك فیلتر تحویلی استفاده می كردیم و تازه، در آخر ماموریت نیز باید همان فیلتر را تحویل تداركات می دادیم!


منبع :

خبرگزاری فارس

بعداز شهدا ما چه كرده ايم

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 18:4  توسط علی جعفری   | 

فکر کردم چوبه!

شهید علیرضا موحد دانش

علی‏رضا اولین فرزند خانواده‏ی موحد در سال 1337 در تهران چشم به جهان گشود. او در محیطی با صفا، مذهبی و در سایه پدر و مادری زحتمکش، پرورش یافت . پس از اخذ دیپلم در سال 1355 وارد دانشگاه تبریز شد و در رشته مهندسی برق به کسب علم مشغول گشت. هنگامی که مبارزات انقلابی مردم اوج گرفت، علی‏رضا نیز به جمع مبارزین پیوست و ادامه تحصیل را به آینده موکول کرد. با شکفتن شکوفه‏های جمهوری اسلامی ایران او در کمیته انقلاب، اولین فعالیت‏هایش را در ایران اسلامی آغاز نمود و پس از آن در سال 1358 به سپاه پاسداران پیوست و حراست از بیت حضرت امام خمینی رحمه‏الله علیه را به عهده گرفت.

غائله کردستان، آغاز سفر بی‏پایان علی‏رضا به صحنه پیکار با دشمنان اسلام و ایران بود. در عملیات بازی دراز که به عنوان جانشین عملیات حضور داشت، همچون سردار رشید کربلا- حضرت ابوالفضل عیله‏السلام- دستش را به پیش گاه حق تقدیم کرد و پس از شرکت در عملیات فتح‏المبین و بیت‏المقدس به عنوان فرمانده گردان حبیب بن مظاهر، به لبنان سفر نمود و مدتی را در آنجا هم‏پای برادران مسلمان به مبارزه با صهیونیست‏ها پرداخت. هنگامی که از سفر باز گشت، موعد عملیات والفجر 1 بود و پس از آن زمان وصل، آری در عملیات والفجر2 که علی‏رضا فرماندهی تیپ10 سید الشهداء را بر عهده داشت، ندای ملکوتی بار او را به سوی بهشت برین دعوت کرد و شهید موحد دانش، در تاریخ سیزدهم مرداد سال  1362 به بزرگترین آرزوی عاشقان رسید.

علیرضا گوشه‏ای از خاطرات خود را اینگونه بیان کرد:

بلند شدم برم به بچه‏ها سرکشی کنم و ببینم چند نفر زخمی شدند و چند نفر سر پا هست. یکی یکی رفتم سر سنگر‏ها. تو چطوری، اون چطوره، دونه به دونه تا رسیدم به سنگر آخر.

10- 15 قدم اون طرف‏تر، یه سنگر دیگه بود که لوله تیربار از اون بیرون زده بود. من لوله تیربار را هم دیدم. گفتم لابد مثل قبلی‏ها، بچه‏های خودمون هستند که تو سنگر نشستن و هوای دشمن را دارن که تا کجا اومدن و به فاصله ده متری اینها هستن و گرنه همین طوری راحت نمی‏نشینن و بلند می‏شدن یه کاری می‏کرددن. خلاصه، من به بچه‏ها سرکشی می‏کردم و رفتم ببینم بچه‏های اون سنگر چطورند. شروع کردم به راه رفتن. به بالای سنگر که رسیدم، دیدم سه تا نشستن، دو تاشون پشتشون به منه. یکیشون هم که رویش به طرف من است، سرش را پایین گذاشته روی زانویش. همشون از این کلاه کج‏های مشکی عراقی گذاشتن سرشون. چون روز قبلش بچه‏ها از این کارها زیاد می‏کردن و این کلاه‏ها را می‏گذاشتن سرشون، اصلا مشکوک نشدم که اینها عراقی هستن.

شهید موحد دانش

همین که گفتم بچه‏ها شما چطورین؟ اون دو تا برگشتن عقب و اون یکی هم سرشو بلند کرد و یک مرتبه شروع کرد به زبان عربی شلوغ پلوغ کردن. بهلونی، بهلونی... حسابی شوکه شدم و سرجایی که ایستاده بودم واسه چند ثانیه خشکم زد.

اینها هم لوله تیربار شون را آوردن بالا، صاف‏ تو شکم من. یک وقت به خودم اومدم دیدم اسحله هم ندارم. خواستم دست بکنم توی جیبم تا نارنجک بکشم بندازم توی سنگر. دیدم اگر یک لحظه دیگه بخوام وایستم، آبکشم می‏کنن. خودم را پرت کردم و شیب اون طرف. اون یارو هم پشت سر ما بلند شد و شروع کردن به تیراندازی کردن. بچه‏های خودمون هم تازه دیده بودن که اون یارو با اون کلاه کجش و ایستاده و داره  با گیرینوف می‏زنه و من همین طور قل می‏خورم و می‏روم پایین. اولین عراقی را می‏زنن. من حین قل خوردن فکر می‏کردم که الان یک جاییم می‏سوزه و می‏فهمم تیر خوردم. هر چی اومدم پایین، دیدم جاییم نسوخت و بالاخره به یک تخته سنگ گیر کردم. بقیه عراقی‏ها چند تا نارنجک کشیدن و با هم پرت کردن پایین. من طاق باز افتاده بودم و سرم به طرف بالا بود. سری اول که نارنجک‏ها منفجر شد، من اصلا متوجه نشدم. سری دوم که نارنجک انداختن، حس می‏کردم که چیزی می‏خورد به شانه‏ام. من به خاطر قل خوردن و 10- 15 متر پایین آمدن از ارتفاع، گیج بودم. نگاه کردم دیدم از این نارنجک‏های صاف صوتی است، که این ناکس‏ها (عراقی‏ها) بی‏احتیاطی کردن و ضامن آن را کشیدن و انداختن پایین. اصلا هم فکر نکردن ممکنه کسی این پایین باشه! دیدم اگه نجنبم، چیزی از این حاجی باقی نمی‏مونه. دست انداختم زیر نارنجک و پرتش کردم بالا؛ که یک هومنفجر شد و ترکش‏هایش من را گرفت و همان‏جا دستم از مچ قطع شد. حالا موج گرفتگی و سوزش ناشی از قطع شدن دست بی‏حالم کرد. خوابیدم زمین و شهادتین را گفتم  و فکر کردم دیگه تمامه و الان طرف میاد و جونمو می‏گیره و بره. چند ثانیه که گذشت، خبری نشد.

دستم را بلند کردم، دیدم قطع شده و ریشه‏هایش زده بیرون. یک استخوان سفیدی هم بالای زخم معلوم بود. اول فکر کردم چوبه تکانش دادم دیدم نه!


منبع :

ماهنامه شمیم عشق

يعداز شهدا ما چه كرده ايم

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 17:28  توسط علی جعفری   | 
از طرف من به جوانان بگويييد چشم شهيدان وتبلور خونشان به شما دوخته است بپا خيزيد واسلام خود را دريابيد
شهيد حاج ابراهيم همت

شهيد همت

همسران همسفر
در طول دوسال ودو ماه زندگي مشترك من وحاجي سه عيد نوروز داشتيم وتحويل هيچ سالي راباهم نبوديم قبل از تحويل آخرين سال زندگي حاجي بااو خيلي صحبت كردم كه بگذار اين عيد را باهم باشيم . حاجي گفت : مي داني بسياري از بچه هاي بسيجي چند ماه است كه خانواده هايشان را نديده اند . بگذار من عذاب وجدان نداشته باشم . بگذار سال تحويل را بااين بچه ها درسنگرها بمانم يك بار درلابلاي دفتر سر رسيد روزانه حاجي نامه هاي بسيجيها ديدم يكي از آنان نوشته بود من سر پل صراط جلوي تورامي گيرم سه ماه است كه به عشق رؤيت روي تودرجبه ها منتظرم به اميد روزي كه فرمانه ام حاج همت را ببينم حاجي گفت تو فكر نكن كه من آدم خوبي هستم كه بسيجي ها براي من نامه نوشته اند . من يك گناهي به درگاه خدا كرده ام كه باي با محبت اينها عذاب پس بدهم مگر من كي ام كه اينها براي من نامه مي نويسند . تنها تقا ضاي من از حاجي اين بود كه عقد مارا امام (ره) جاري كند . حاجي مدتها اين دست وآن دست كرد وگفت :من مي توانم يك خواهشي از شما داشته باشم ؟ فكر مي كنم تنها خواهش من در طول عمر باشد .... اجازه بدهيد كه ما بار يعقد پيش امام نرويم . گفتم چرا ؟گفت : من درروز قيامت نمي توانم جوابگو باشم مردي كه بايد وقتش را صرف يك ميليارد مسلمان به اضافه مستضعفان دنيا كند ، بخشي از آن وقت رابه عقد خود اختصاص دهم . من فكر مي كنم اگر اين كار را بكنيم يك گناه نا بخشودني است .
همسر سردار شهيد حاج محمد ابراهيم همت

ما هميشه شرمنده شهدا هستيم

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 15:9  توسط علی جعفری   | 
* نام و نام خانوادگی :
آدرس وب سایت :
* آدرس ایمیل:
سن :
شهر :
تلفن :
آدرس :
نحوه تماس با شما: تلفن: آدرس ایمیل
نحوه آشنایی شما با ما:
موضوع پیام:
*پیام:

فرم تماس از پارس تولز