گناه امروز4/5/63
سجده نماز ظهر طولانی نبود.
زیاد خندیدم.
هنگام فوتبال شوت خوبی زدم که خودم خوشم آمد.
اینها گناهان یک روز شهید 16ساله ی (رهنان) یکی از شهر های اطراف اصفهان است که او در دفترچه اش نوشته بود
راستی گناهان امروز من چه بوده است ؟!
دانلود یکجای فایل ها به صورت فشرده (zip)
فرمت: MP3 - تعداد فایل ها: 96
با ذکر صلوات جهت شادی روح شهدا وامام شهدا دانلود کنید
دانلود یکجای مجموعه آوای شهدا - شهید چمران (حجم: 71 مگابایت)
دانلود یکجای مجموعه آوای شهدا - شهید باکری (حجم: 57 مگابایت)
دانلود یکجای مجموعه آوای شهدا - شهید خرازی (حجم: 19 مگابایت)
دانلود یکجای مجموعه آوای شهدا - شهید صیاد شیرازی (حجم: 35 مگابایت)
سخن و وصیتنامه شهید سردار بزرگ اسلام شهید حاج حسین خرازی
خطاب به فرماندهان و رزمندگان اسلام:
ما لشگر امام حسینیم، حسین وار هم باید بجنگیم، اگر بخواهیم قبر شش گوشه امام حسین (ع) را درآغوش بگیریم كلامی و دعایی جز این نباید داشته باشیم: «اللهم اجعل محیای محیا محمد و آل محمد و مماتی ممات محمد و آل محمد.»
اگر در پیروزیها خودمان را دخیل بدانیم این حجاب است برای ما، این شاید انكار خداست.
اگر برای خدا جنگ میكنید احتیاج ندارد به من و دیگری گزارش كنید. گزارش را نگه دارید برای قیامت. اگر كار برای خداست گفتنش برای چه؟ در مشكلات است كه انسانها آزمایش میشوند. صبر پیشه كنید كه دنیا فانی است و ما معتقد به معاد هستیم.
هر چه كه میكشیم و هر چه كه بر سرمان میآید از نافرمانی خداست و همه ریشه در عدم رعایت حلال و حرام خدا دارد.
سهلانگاری و سستی در اعمال عبادی تاثیر نامطلوبی در پیروزیها دارد. همه ما مكلفیم و وظیفه داریم با وجود همه نارساییها بنا به فرمان رهبری، جنگ را به همین شدت و با منتهای قدرت ادامه بدهیم زیرا ما بنا بر احساس وظیفه شرعی میجنگیم نه به قصد پیروزی تنها.
مطبوعات ما جنگ را درشت مینویسد، درست نمینویسد. مسأله من تنها جنگ است و در همانجا هم مسأله من حل میشود.
همواره سعیمان این باشد كه خاطره شهدا را در ذهنمان زنده نگه داریم و شهدا را به عنوان یك الگو در نظر داشته باشیم كه شهدا راهشان راه انبیاست و پاسداران واقعی هستند كه در این راه شهید شدند. من علاقمندم كه با بیآلایشی تمام، همیشه در میان بسیجیها باشم و به درد دل آنها برسم.وصیتنامه اول: از مردم میخواهم كه پشتیبان ولایت فقیه باشند، راه شهدای ما راه حق است، اول میخواهم كه آنها مرا بخشیده و شفاعت مرا در روز جزا كنند و از خدا میخواهم كه ادامهدهنده راه آنها باشم. آنهایی كه با بودنشان و زندگیشان به ما درس ایثار دادند. با جهادشان درس مقاومت و با رفتنشان درس عشق به ما آموختند. از مسئولین عزیز و مردم حزبالهی میخواهم كه در مقابل آن افرادی كه نتوانستند از طریق عقیده، مردم را از انقلاب دور و منحرف كنند و الان در كشور دست به مبارزه دیگری از طریق اشاعه فساد و فحشا و بیحجابی زدهاند در مقابل آنها ایستادگی كنید و با جدیت هر چه تمامتر جلو این فسادها را بگیرید.
وصیت نامه دوم : استغفرالله، خدایا امان از تاریكی و تنگی و فشار قبر و سوال نكیر و منكر در روز محشر و قیامت، به فریادم برس. خدایا دلشكسته و مضطرم، صاحب پیروزی و موفقیت تو را میدانم و بس. و بر تو توكل دارم. خدایا تا زمان عملیات، فاصله زیادی نیست، خدایا به قول امام خمینی [ره] تو فرمانده كل قوا هستی، خودت رزمندگان را پیروز گردان، شر مدام كافر را از سر مسلمین بكن. خدایا! از مال دنیا چیزی جز بدهكاری و گناه ندارم. خدایا! تو خود توبه مرا قبول كن و از فیض عظمای شهادت نصیب و بهرهمندم ساز و از تو طلب مغفرت و عفو دارم ... میدانم در امر بیت المال امانتدار خوبی نبودم و ممكن است زیادهروی كرده باشم، خلاصه برایم رد مظالم كنید و آمرزش بخواهید.
والسلام
حسین خرازی - 1/10/1365
آقا ما سوت بزنیم
برای شبهای عملیات و رفتن به کمین، گشت و شناسایی و مواقع حساس، رزمهای شبانه حکم تمرین و کارورزی داشت. همه توصیه فرماندهان را در این شبها این بودکه بجه ها به هیچ وجه با هم صحبت نکنند، حتی اگر ناچار باشند تا سکوت و خویشتن داری ملکه شان بشود، نه تنها حرف نزدن بلکه تولید صدا نکردند به هر شکل ممکن. برای همین گاهی که اسم کسی را صدا می زدند یا دعوت به صلوات می کردند، صحنه های خنده داری به وجود می آمد. از جمله در جلسه ای توجیهی به همین منظور دوستی از مسئول رزم شب که تأکید می کرد حتی در گوشی نباید حرف بزنید چون شب صداها خیلی سریع انعکاس پیدا می کند پرسید: آقا اجازه است،سوت چی،میتوانیم سوت یزنیم!
پا خروسی !
با آن سیبیل چخماقی، خط ریش پت و پهن که تا گونه اش پایین آمده بود و چشم های میشی، زیر ابروان سیاه کمانی و لهجه غلیظ تهرانی اش می شد به راحتی او را از بقیه بچه ها تشخیص داد. تسبیح دانه درشت کهربایی رنگی داشت که دانه هایش را چرق چرق صدا می داد.
اوایل که سر از گردان مان درآورد همه ازش واهمه داشتند. هنوز چند سال از انقلاب نگذشته بود و ما داش مشدیهای قداره کش را به یاد داشتیم که چطور چند محله را به هم می زدند و نفس کش می طلبیدند و نفس داری پیدا نمی شد. اسمش «ولی» بود. عشق داشت که ما داش ولی صدایش بزنیم. خدایی اش لحظه ای از پا نمی شست. وقت و بی وقت چادر را جارو می زد، دور از چشم دیگران ظرف ها را می شست و صدای دیگران را در می آورد که نوبت ماست و شما چرا؟ یک تیربار خوش دست هم داشت که اسمش را گذاشته بود: بلبل داش ولی! اما تنها نقطه ضعفش که دادِ فرماندهان را در می آورد فقط و فقط پا مرغی نرفتنش بود. مانده بودیم که چرا از زیر این یکی کار در می رود. تو ورزش و دویدن و کوه پیمایی با تجهیزات از همه جلو می زد. مثل قرقی هوا را می شکافت و چون تندبادی می دوید. تو عملیات قبلی دست خالی با یک سر نیزه دخل ده، دوازده عراقی را درآورده بود و سالم و قبراق برگشته بود پیش ما. تیربارش را هم پس از اینکه یک عراقی گردن کلفت را از قیافه انداخته و اوراق کرده بود از چنگش درآورده و اسمش را با سرنیزه روی قنداق تیربار کنده بود. با یک قلب که از وسطش تیر پرداری رد شده بود و خون چکه چکه که شده بود: داش ولی!
آخر سر فرمانده گردان طاقت نیاورد و آن روز صبح که بعد از دویدن قرار بود پا مرغی برویم و طبق معمول داش ولی شانه خالی می کرد، گفت:«برادر ولی، شما که ماشاءالله بزنم به تخته از نظر پا و کمر که کم ندارید و همه را تو سرعت عقب می گذارید. پس چرا پامرغی نمی روید؟» داش ولی اول طفره رفت اما وقتی فرمانده اصرار کرد، آبخور سبیل پت و پهنش را به دندان گرفت و جویده جویده گفت: «راسیاتش واسه ما افت داره جناب!»
فرمانده با تعجب گفت: «یعنی چی؟»
- آخه نوکر قلب باصفاتم، واسه ما افت نداره که پامرغی بریم؟بگو پاخروسی برو، تا کربلاش هم می رم!
زدیم زیر خنده. تازه شصت مان خبردار شد که ماجرا از چه قرار است. فرمانده خنده خنده گفت: «پس لطفا پاخروسی بروید!» داش ولی قبراق و خندان نشست و گفت: «صفاتو عشق است!» و تخته گاز همه را پشت سر گذاشت.
الاغ های جنگ جو !
در سنگر مسئولین یکی از تیپ ها صدا به صدا نمی رسید. هر کس چیزی می گفت و می خواست طرف صحبتش را متقاعد کند. اما مگر می شد؟ ساز خودش را می زد و میخواست حرفش را به کرسی بنشاند:
- باید زودتر از اینجا حمله کنیم!
- چه می گویی با کدام نیرو و مهمات؟
- بهتر نیست عقب نشینی کنیم؟ زمین می دهیم زمان می گیریم.
- تو هم که حرف های بی صدر را می زنی. نکند راست راستی باورت شده که او از جنگ سر در می آورد و برای خودش کسی است؟
- پس چه کنیم؟ وایسیم عراقی ها بیایند برایمان نقشه و طرح عملیات بریزند؟
هیچکس عقلش به جایی قد نمی داد. خبر رسیده بود که عراقی ها قصد دارند از یک محور حمله کنند و این قضیه جدی است. آن زمان بنی صدر هم رئیس جمهور و هم فرمانده کل قوا بود و از تصدیق سر نامبارک او ایرانی ها فقط شکست خورده بودند. حالا که بسیجی ها پا جلو گذاشته بودند و کم کم جنگ داشت به سود ایران ورق می خورد، این خبر آمده بود. آخر سر جوانی که تا آن زمان ساکت بود گفت: « اگر اجازه بدهید من راه حلی دارم!» یک هو همه ساکت شدند و نگاه ها به او دوخته شد. جوان گفت: «درست است که ما نیرو و مهمات زیادی نداریم. اما مین های ضد تانک زیادی داریم که از عراقی ها غنیمت گرفته ایم. سر راه تانک هایشان مین کار میگذاریم و پیش روی شان را سد می کنیم تا ان شاءالله نیروی کمکی برسد.» به به و چه چه بلند شد و جوان مأمور شد تا با نیروهای تخریبچی کارش را شروع کند. صفر نیم نگاهی به الاغ ها کرد و گفت: «اگر توان بردن ده ها مین را دارای بسم الله.» صفر گفت: «من نوکر خودت و الاغت هم هستم!» دور و بریها خندیدند. اکبر و نیروهایش در نیمه های شب افسار الاغ های حامل مین را گرفتند و راه افتادند.
ساعتی بعد آنها عرق ریزان زمین را می کندند و مین کار می گذاشتند. ناگهان یکی از الاغ ها فین فین کرد و آواز گوش خراشش در دشت شبزده پیچید:
- عر! عر! عر!
صفر فریاد زد: « جان تان را بردارید فرار کنید!» حالا، دیگر همه الاغ ها عر عر می کردند و یک ارکستر درست و حسابی راه انداخته بودند. از طرف عراقی ها ، باران گلوله و خمپاره باریدن گرفت. وقتی اکبر و دوستانش به خط خودی رسیدند، هنوز صدای عرعر از لابه لای انفجارها به گوش می رسید.
در سنگر فرماندهان تیپ همه از خوشحالی یکدیگر را می بوسیدند و به اکبر به خاطر درایت و هوشش آفرین می گفتند. چند روزی بود که خبری از عراقی ها نشده بود. صبح همان روز یکی از عراقی ها به ایران پناهنده شد و گفته بود که وقتی یکی از الاغ ها با دها مین به قرارگاه آنها آمده، فرماندهان عراقی ترسیده اند و گفته اند که ایرانی ها حتماً آماده و حاضر به نبردند و آن قدر مهمات زیاد آورده اند که حتی الاغ هایشان را مین گذاری کرده اند! و از حمله صرف نظر کرده اند.
پا خروسی!
با آن سیبیل چخماقی، خط ریش پت و پهن که تا گونه اش پایین آمده بود و چشم های میشی، زیر ابروان سیاه کمانی و لهجه غلیظ تهرانی اش می شد به راحتی او را از بقیه بچه ها تشخیص داد. تسبیح دانه درشت کهربایی رنگی داشت که دانه هایش را چرق چرق صدا می داد.
اوایل که سر از گردان مان درآورد همه ازش واهمه داشتند. هنوز چند سال از انقلاب نگذشته بود و ما داش مشدیهای قداره کش را به یاد داشتیم که چطور چند محله را به هم می زدند و نفس کش می طلبیدند و نفس داری پیدا نمی شد. اسمش «ولی» بود. عشق داشت که ما داش ولی صدایش بزنیم. خدایی اش لحظه ای از پا نمی شست. وقت و بی وقت چادر را جارو می زد، دور از چشم دیگران ظرف ها را می شست و صدای دیگران را در می آورد که نوبت ماست و شما چرا؟ یک تیربار خوش دست هم داشت که اسمش را گذاشته بود: بلبل داش ولی! اما تنها نقطه ضعفش که دادِ فرماندهان را در می آورد فقط و فقط پا مرغی نرفتنش بود. مانده بودیم که چرا از زیر این یکی کار در می رود. تو ورزش و دویدن و کوه پیمایی با تجهیزات از همه جلو می زد. مثل قرقی هوا را می شکافت و چون تندبادی می دوید. تو عملیات قبلی دست خالی با یک سر نیزه دخل ده، دوازده عراقی را درآورده بود و سالم و قبراق برگشته بود پیش ما. تیربارش را هم پس از اینکه یک عراقی گردن کلفت را از قیافه انداخته و اوراق کرده بود از چنگش درآورده و اسمش را با سرنیزه روی قنداق تیربار کنده بود. با یک قلب که از وسطش تیر پرداری رد شده بود و خون چکه چکه که شده بود: داش ولی!
آخر سر فرمانده گردان طاقت نیاورد و آن روز صبح که بعد از دویدن قرار بود پا مرغی برویم و طبق معمول داش ولی شانه خالی می کرد، گفت:«برادر ولی، شما که ماشاءالله بزنم به تخته از نظر پا و کمر که کم ندارید و همه را تو سرعت عقب می گذارید. پس چرا پامرغی نمی روید؟» داش ولی اول طفره رفت اما وقتی فرمانده اصرار کرد، آبخور سبیل پت و پهنش را به دندان گرفت و جویده جویده گفت: «راسیاتش واسه ما افت داره جناب!»
فرمانده با تعجب گفت: «یعنی چی؟»
- آخه نوکر قلب باصفاتم، واسه ما افت نداره که پامرغی بریم؟بگو پاخروسی برو، تا کربلاش هم می رم!
زدیم زیر خنده. تازه شصت مان خبردار شد که ماجرا از چه قرار است. فرمانده خنده خنده گفت: «پس لطفا پاخروسی بروید!» داش ولی قبراق و خندان نشست و گفت: «صفاتو عشق است!» و تخته گاز همه را پشت سر گذاشت.
ایرانی مزدوز!
اوایل جنگ بود و ما با چنگ و دندان و با دست خالی با دشمن تا بن دندان مسلح می جنگیدیم. بین ما یکی بود که انگار دو دقیقه است از انبار ذغال بیرون آمده بود! اسمش عزیز بود. شب ها می شد مرد نامرئی! چون همرنگ شب می شد و فقط دندان سفیدش پیدا می شد. زد و عزیز ترکش به پایش خورد و مجروح شد و فرستادنش به عقب.
وقتی خرمشهر سقوط کرد، چقدر گریه کردیم و افسوس خوردیم. اما بعد هم قسم شدیم تا دوباره خرمشهر را به ایران باز گردانیم. یک هو یاد عزیز افتادیم. قصد کردیم به عیادتش برویم. با هزار مصیبت آدرسش را در بیمارستانی پیدا کردیم و چند کمپوت گرفتیم و رفتیم به سراغش. پرستار گفت که در اتاق 110است. اما در اتاق 110 سه مجروح بستری بودند. دوتایشان غریبه بودند و سومی سر تا پایش پانسمان شده بود و فقط چشمانش پیدا بود. دوستم گفت:«اینجا که نیست، برویم شاید اتاق بغلی باشد!» یک هو مجروح باند پیچی شده شروع کرد به ول ول خوردن و سر و صدا کردن. گفتم:«بچه ها این چرا این طوری می کنه؟ نکنه موجیه؟» یکی از بچه ها با دلسوزی گفت:«بنده ی خدا حتما زیر تانک مانده که این قدر درب و داغون شده!» پرستار از راه رسید و گفت: «عزیز را دیدید؟» همگی گفتیم :« نه کجاست؟» پرستار به مجروح باندپیچی شده اشاره کرد و گفت:«مگر دنبال ایشان نمی گردید؟» همگی با هم گفتیم :«چی؟این عزیزه!؟»
رفتیم سر تخت. عزیز بدبخت به یک پایش وزنه آویزان بود و دو دست و سر و کله و بدنش زیر تنزیب های سفید گم شده بود. با صدای گرفته و غصه دار گفت:«خاک تو سرتان. حالا مرا نمی شناسی؟» یه هو همه زدیم زیر خنده. گفتم:« تو چرا اینطور شدی؟ یک ترکش به پا خوردن که اینقدر دستک دنبک نمی خواهد!» عزیز سر تکان داد و گفت :« ترکش خوردن پیش کش. بعدش چنان بلایی سرم امد که ترکش خوردن پیش آن ناز کشیدن است!» بچه ها خندیدند. آنقدر به عزیز اصرار کریم تا ماجرای بعد از مجرویتش را تعریف کند.
_ وقتی ترکش به پام خورد مرا بردن عقب و تو یک سنگر کمی پانسمانم کردند و رفتند بیرون تا آمبولانس خبر کنند. تو همین گیر و دار یه سرباز موجی را آوردند انداختن تو سنگر. سرباز چند دقیقه ای با چشمان خون گرفته برّ و برّ مرا نگاه کرد. راستش من هم حسابی ترسیده بودم و ماست هایم را کیسه کرده بودم. سرباز یه هو بلند شد و نعره ای زد:« عراقی پست می کشمت!» چشمتان روز بد نبینه، حمله کرد بهم و تا جان داشتم کتکم زد. به خدا جوری کتکم زد که تا عمر دارم فراموش نمی کنم. حالا من هر چه نعره می زدم و کمک می خواستم کسی نمی آمد. سربازه آنقدر زد تا خودش خسته شد و افتاد گوشه ای و از حال رفت. من فقط گریه می کردم و از خدا می خواستم که به من رحم کند و او را هر چه زودتر شفا دهد. بس که خندیده بودیم داشتیم از حال می رفتیم. دو مجروح دیگر هم روی تخت هایشان دست و پا می زدند و کر کر می کردند.
عزیز ناله کنان گفت:« کوفت و زهر مار هر هر کنان؟ خنده داره. تازه بعدش را بگویم. یه ساعت بعد به جای آمبولانس یه وانت آوردند و من و سرباز موجی را انداختند عقبش و تا رسیدن به اهواز یه گله گوسفند نذر کردم دوباره قاطی نکند. تا رسیدیم به بیمارستان اهواز دوباره حال سرباز خراب شد. مردم گوش تا گوش دم بیمارستان ایستاده بودند و شعار می دادند و صلوات می فرستادند. سرباز موجی نعره زد و گفت:« مردم این یک مزدور عراقی است. دوستان مرا کشته!» و باز افتاد به جانم. این دفعه چند تا قل چماق دیگر هم آمدند کمکش و دیگر جان سالم در بدنم نبود یه لحظه گریه کنان فریاد زدم:« بابا من ایرانیم، رحم کنید.» یه پیر مرد با لحجه عربی گفت:« آی بی پدر، ایرانی ام بلدی؟ جوانها این منافق را بیشتر بزنید!» دیگر لشم را نجات دادند و اینجا آوردند. حالا هم که حال و روز من را می بینید.» پرستار آمد تو و با اخم و تخم گفت: « چه خبره؟ آمده اید عیادت یا هرهر کردن. ملاقات تمامه. برید بیرون!» خواستیم با عزیز خداحافظی کنیم که ناگهان یه نفر با لباس بیمارستان پرید تو و نعره زد:« عراقی مزدور، می کشمت!» عزیز ضجّه زد:« یا امام حسین. بچه ها خودشه. جان مادرتان مرا از اینجا نجات دهید!»
((من براى انتقام از كسى و براى چند وجب وسعت خاك نمى روم, اگر چه بايد دشمن را با ذلت از خاكمان بيرون كنيم, بلكه براى احياى دين حقم اسلام و پايدارى جمهورى اسلامى به جبهه مى روم. براى دفاع از حقى كه روزى موسى با عصايش, ابراهيم با تبرش, محمد(ص) با قرآنش, على با ذوالفقارش و حسين با خونش از آن دفاع كردند. ))(معلم شهيد محمد اسماعيل محمد ولى از: كن)
((اميدوارم كه با رفتنم و با هجرت نمودنم به جبهه, به سخن امام حسين(ع) سرور شهيدان و آزادگان و ولى فقيه امام خمينى لبيك گفته باشم و با شهادتم مشتى خاك بر دهان تمام ياوه گويان داخلى و خارجى و تمام تجاوزكاران به مرزها و شهرها و استعمارگران شرق و غرب بريزم و پوزه آنان را به خاك سياه بمالم; و آرزويم در اين حمله يا زيارت يا ((شهادت)) است.))(دانش آموز شهيد محمود تيشه دار از: تهران)
((من اكنون قرآن در قلب, سلاح در دست, جان بر كف, پا در ميدان جهاد مى گذارم تا مسووليت شرعى خود را در مقابل خداوند يكتاى قادر و دين پاك او انجام دهم. اينك با قلبى پاك به جبهه اعزام مى شوم تا بتوانم كفار متجاوز را از بين ببرم و آرزوى شهيد شدن در اين راه مقدس دارم زيرا من تعلق به خود ندارم.))(شهيد داود سرتاج از: تهران)
((من به جبهه مى روم تا دو درس مهم را به خوبى فراگيرم; اولى درس اخلاص و عشق نسبت به پروردگارم, دومى ايثار و فداكارى, كه اين دو درس را از حسين(ع) رهبر آزادگان و سرور شهيدان آموختم, و هم اكنون بايد به پيمانى كه با خدا بستم وفا كنم.))(معلم شهيد سيد محمد رضا طيبى تفرشى از: شهررى)
((بدانيد همه ما آماده رزميم و به يارى خداوند به جبهه آمديم تا به نداى سرورمان سيدالشهدا(ع) لبيك گوييم. ما مى رويم راه اماممان را كه همان راه حسين(ع) است ادامه دهيم; و به يارى خداوند متعال آن قدر مى رويم و مى رزميم تا به دوران حكومت مستكبران و از خدا بى خبران خاتمه داده و مستضعفان و محرومان را وارث هاى واقعى زمين قرار دهيم. و همان طور كه امام على(ع) فرمودند: ((آن قدر در درياى خون شنا مى كنيم تا به ساحل حقيقت برسيم)).))(پاسدار شهيد على ابراهيم قزوينى از: تهران)
((من نه براى ماجراجويى, بلكه براى رشد فكرى خود در جهت الله به جبهه مى روم. ))
(بسيجى شهيد بهروز از: تهران)
((خدايا با نام تو لباس سربازى ـ كه كفن يك سرباز است ـ به تن مى كنم, و به خاطر پيكار در راه تو و كتاب آسمانى ات ((قرآن)) و به خاطر مكتبم ((اسلام)) پوتين را به پا كردم و عازم جبهه شدم و به جنگ با ملحدين مى پردازم و تو خود آگاهى كه تنها هدفم جنگيدن در راه تو و دفاع از اسلام عزيز مى باشد. خدايا, اين درختى را كه امام پرورش مى دهد با خون هاى پاك نگهدارى كن.))(ستوان شهيد محمدرضا احمدى از: خوى)
((اهميت ((جهاد)) در اسلام, در آيات الهى و احاديث معتبر از خاندان عصمت و طهارت(ع) به وضوح مشخص است. امتياز بزرگ اسلام آن است كه از ديگر اديان متمايز است, و از جمله راه هاى نيل به سعادت اخروى ((جهاد)) است.))(پاسدار شهيد على جعفرى قيچانى از: تهران)
((من براى احياى دين خدا و براى بقاى جمهورى اسلامى ايران كه آغازگر حكومت اسلامى ان شإالله در جهان است رهسپار جبهه شدم.))
( شهيد مهرداد خداوندى از: تهران)
((لازم مى دانم آن چه در اين دانشگاه ديده ام براى شما عزيزان تذكر دهم. در اين دانشگاه جز عشق به خدا ديگر رابطه اى نيست. اين جا تنها راه خداست, يعنى خود را رها كردن و خدا را ديدن.))(شهيد غلامرضا پاك نژاد از: تهران)
((ما به فرموده امام كه فرمودند راه قدس از كربلا مى گذرد, بايد بعد از برگشتن از كربلا قدس را آزاد كنيم و دست سلطه ابرجنايتكاران را كوتاه كنيم. برادران, بدانيد كه جنگ جنگ است و عزت و شرف و دين و ميهن ما هم در گرو همين مبارزات است, و بنابراين رفتن به جبهه يك واجب شرعى است و اميدواريم كه شما نيز دنبال كننده راه شهيدان باشيد.))(پاسدار شهيد محمد حسين پيرهادى تواندشتى از: اراك)
((به قول امام: جنگ رحمت الهى است, جهت آزمايش بندگان مومن خود كه چگونه اين امانت هاى الهى را تحويل مى دهند و جگرگوشه خود را هم چون قاسم تازه داماد به ميدان نبرد مى فرستند.))( معلم شهيد حبيب دباغ زاده از: تهران )
((حال كه مى خواهيم ضربه نهايى را بر پيكر بى جان امپرياليسم وارد سازيم و اين جنگ تحميلى را به پيروزى نهايى برسانيم و انتقام تمامى خون شهيدان را از آن ها بگيريم, من با شناخت اين ضرورت به كمك اين انقلاب شتافتم تا شايد با ريختن خون و دادن جان ناقابل خود بتوانم سهمى بس كوچك در مقابل اين امت شهيدپرور و انقلاب داشته باشم و در آن دنيا در مقابل ائمه معصومين و ديگر شهداى عزيز اسلام روسفيد باشيم.))(دانش آموز شهيد محمد رضا كشاورزى پورقرنى از: تهران)
((نيت من براى رفتن به جبهه براى خدا و در راه خدا و براى پيروزى اسلام است. براى اين آرزو به جبهه مى روم كه ديگر باز نگردم, و در آن جا بعد از نابود كردن عده اى از كفار به آرزوى خود يعنى ((شهادت)) در راه خدا برسم.))(دانش آموز شهيد نادر ايران خواه از: تهران)
((من براى جانبازى در راه اسلام و ميهن و اهداف رهبر انقلاب تا جان در بدن داشته باشم راحت نخواهم نشست.))(ستوانيار شهيد محمود كريميان سرخس از: مشهد)
((خدايا تو خود آگاهى كه آن چه براى جنگ انجام مى دهيم و يا مى جنگيم براى رقابت و كسب قدرت, و يا براى كارى و يا جاه طلبى نبوده, بلكه براى رضاى تو بوده است. اين مإموريت جنگى را من از جان و دل پذيرفته و با كمال علاقه مندى و شهامت و آگاهى قبول نمودم.))(در و پنجره ساز شهيد عيسى مصطفايى از: هشترود)
((اين جا مكانى است كه گويا خداشناسى تجربى در اين مكان امكان پذيرتر است. اين جا مرگ نيست, بلكه پيدا كردن رمز مرگ در اين جاست. مادر, هنگامى كه ما در اين جا گام برمى داريم احساس مى كنيم كه زمين محكم تر از آن است كه ما روى آن لغزش داشته باشيم, ولى مى بينيم زمينى كه زير پاى ما سخت است چگونه زير پاى مزدوران مى لرزد.))(كارمند شهيد محمد ملاطائفه از: تهران)

